با دقت به قیچی قدیمی که  پارچه سپید با گل های ریز آبی را می شکافت ، نگاه می کردم ...پدر گفت برای :نوارهای رویش چه می کنی ...؟...چند پارچه رنگارنگ مشکی ،قرمز ،سبز و سپید را هم با متراژ کم، خیاط جدا کرد و گذاشت روی پارچه دامن ...پرسیدم :بابا این رنگی های چی ان ؟...پدر خندید :نوارهای روی دامن !...یک پارچه قهوه ای با گلهای ریز کرم هم شد پارچه بلوز لباس و ما بعد از گرفتن پارچه که در یک روزنامه بسته بندی شده بود  از مغازه بیرون آمدیم ...روبرویمان دوباره یک دامنه کوه بود با منظره ای بسیار زیبا ، که یک راه باریک با درختهای خیلی قدیمی سر به فلک کشیده و چمن های سبز احاطه اش می کرد ...پدر به سمت راه رویایی حرکت کرد ...اینجا یک قسمت دیگر کوه بود ...پر از خانه های چوبی روستایی و سقف های کاه گلی ...با حیرت دیدم به یک محوطه رسیدیم که یک سنگ بسیار بزرگ در ابعاد دو متر در هفت یا هشت متر به شکل مکعب مستطیل مقابل دره است و دو طرفش دو خانه روستایی ست ...یک طرف سنگ مشرف به جاده و طرف دیگرش مقابل کوه دیگری و بر لبه یک دره عمیق ...انگار  سنگ سالها پیش از دل کوه مقابل افتاده بود روی دامنه این کوه ...در کمال حیرت دیدم که دخترهای عمو یزدان روی سنگ مشغول بازی هستند ...زن عموی چشم سبز خوشگلم خم شد و مرا بوسید و گفت :برو با بچه ها بازی کن ...از لبه سنگ بزرگ که یک شکاف خیلی باریک برای بالا رفتن داشت خودم را بالاکشیدم و نسرین دستم را گرفت و کشید ...نسترن و نوشین هم بودند موهای طلایی و فرخورده هر سه زیر نور آفتاب می درخشید سه نفری با خوشحالی دورم جست و خیز کردند و گفتند :تو با عمو نرو اشکور این جا بمون هر روز بازی کنیم ببین ...روی سنگ مسطح بساط خاله بازیشان پهن بود ...یک نمد و حصیر کوچک و اسباب بازی های پلاستیکی و عروسک و ظرف و ظروف ...خندیدم و گفتم :نه من می خوام برم ییلاق رو ببینم تا حالا اونجا رو ندیدم ...کمی بازی کردیم و پدر و عمو و زن عمو هم مشغول صحبت بودند ...بالاخره پدر صدایم کرد و گفت :بریم خونه ...از سنگ پایین رفتم و زن عمو زمرد گفت :بمون شیوا این جا با بچه ها بازی می کنین ،رضا ی مرحوم دور و بر خانه مشغول بازی بود و فاطمه در آغوشش ...من تکرار کردم :نه می خوام با بابا برم ...پدر با غرور خاص خود گفت :نمی خواد رفیق نیمه راه باشه !...وقتی بر می گشتیم برای بار هزارم از شروع سفرمان به پدر گفتم :بابا من پیاده می آم ها !من رو  روی قاطر ننشونی ها !من از قاطر می ترسم ...پدرم می خندید و سر تکان می داد ...شب موقع خواب گفت :دخترم برای فردا لباس سبک بپوش من بلوز شلوار گرمکن آبی با راه سپید و قرمز روی سردوشی و آستین و کناره های پا را آماده گذاشتم با روسری نخی آبی و جوراب شلواری سپید که از همان شب پوشیدم و کتانی های سپید محبوبم با راه های آبی سرمه ای ...آنقدر ذوق داشتم که تمام شب را نخوابیدم ...رختخواب های سپید و تمیز خانه حاج محمد علی برق می زدند و لحافهایش از بس سنگین بودند که هر ان حس می کردم در حال خفه شدنم ... نور روز از لابلای مه صبحگاهی کوهستان از بین درزهای باریک پنجره های چوبی به داخل خانه سرک کشیدند ...وقت حرکت بود ...

ادامه دارد