کنار در چوبی خانه ایستادم ،صدایی نبود جز صدای ریختن  آبشار در سنگ زیرین کوه ...مه همه دامنه را پوشانده بود و اندک روشنایی شیری رنگی به تدریج بالا می آمد .تمام شب را به ذوق سفر بیدار بودم به زحمت لقمه ای نان و پنیر محلی با چای شیرین داغ بلعیدم ...ولی پدر ،عمو زرنشانی و عمو حمید در کمال آرامش مشغول آماده شدن بودند ...بعد از هر بوسه خداحافظی که روی گونه ام می نشست طوری که کسی نبیند صورتم را پاک می کردم ...بندهای کتانی ام را محکم کردم به کوله پشتی های پدر و عمو ها نگاه کردم و دلم خواست من هم یک کوله پشتی داشته باشم ...به سمت بازار جنت رودبار رفتیم ...قهوه خانه باز بود و بوی لوبیای پخته و نیم رو با روغن محلی از در قهوه خانه می ریخت روی موج مه آلود فضا ،مرد درشت هیکلی با موهای سیاه فرفری از در قهوه خانه آمد بیرون ...من با وحشت به او نگاه کردم ،او ابرو بالا انداخت و چپ نگاهم کرد و با پدر به سلام و احوال پرسی مشغول شد ،...نه خدای من نگاه او خیلی خیلی وحشتناک بود ...هر بار پدر حرفی می زد او نگاهی به من می انداخت و سرش را بالا می برد و نه ای می گفت ...به طرفم آمدند با وحشت سلام گفتم ،در جوابم گفت :سلام دختر خانم ...این سلام دخترخانم جواب همه اشکوری ها به سلام گفتن یک دختر به اصطلاح شهری بود ...نیم نگاه ترسیده ای به پدر انداختم و دیدم می خندد...موضوع را فهمیدم به پشتم نگاه کردم و بی هدف دویدم ...هنوز چند قدم دور نشده بودم که دو دست قدرتمند من را از روی زمین بلند کردند و در حالی که مرا روی هوا نگه داشته بودند به سوی قاطر قهوه ای قرمزی بردند ...با تمام قدرت جیغ می زدم :بابا !بابا !من پیاده می آم ...بابا من نمی خوام سوار قاطر شم ...چاروادار موفرفری سبیلو آن لحظه برای من حکم تمام دیکتاتورهای دنیا را داشت مثل همه کسانی که با ذهن کودکانه ام تا آن لحظه شناخته بودم ...زیر لب فحشش می دادم :قاتل ...جانی ...هیتلر ...شاید از ارتباط کلماتی که زیر زبان می آوردم با سن هشت سال و نیمه گی من تعجب کنید ولی من بچه رمانتیکی بودم و تا ان لحظه که گذشته بود یک انقلاب و کلی تظاهرات دیده بودم و فیلم مورد علاقه ام پل رودخانه کوای بود ...هیتلر ،لنین ،استالین ...بنی صدر و رجوی و طالقانی و بهشتی و شریعتی را می شناختم و می دانستنم طباطبایی خوش قیافه تلویزیون  کیست و با آقای خمینی چه نسبتی دارد؟می دانستم قطب زاده کیست ؟

 چاوادار محترم در آن لحظه برای من حکم بدترین ها را داشت ...کار به سایر جیغ هایی که کشیدم ندارم چاروادار مرا روی زین قاطر نشاند و پاهایم را به قاطرک بست ...قاطرم شروع کرد به صداهای ناهنجار دادن ...خدای من از او متنفر بودم ...پدر آمد سمت من :شیوا پس کو اون شیرزنی که تو بودی ؟...تو مگه پارتیزان نیستی ؟...اِاِاِ ترسو!...ساکت شدم در حالی که ابروانم در هم بودند و لبهایم می لرزیدند...پدر به من گفت :اون خانم رو نگاه کن چقدر قشنگ نشسته روی قاطر دستهاش رو به کمرش زده ...بین همه روستاییانی که آن روز راهی  سفر به یکی از دهات اشکور بودند یک زن و مرد شهری خیلی شیک پوش نیز به چشم می خوردند ...خانم بلوز یقه اسکی آبی با شلوار لی سرمه ای پوشیده بود و کاپشن لی هم از جنس شلوارش داشت...شوهرش موهای بلندی داشت ،آن روزها به اشخاص مثل او هیپی می گفتند ...موهای خانم فر شش ماهه داشت و کوتاه بود مثل موهای رامش ...هنوز حجاب اجباری نبود و خانم آزادانه و شیرزنانه روی قاطر نشسته بود و با حیرت به روسری مومنی آبی روشن من و قیافه درهمم نگاه می کرد ...پدر گفت :وقتی قاطر در سربالایی راه می ره خودت رو خم کن به جلو و وقتی به سراشیبی می افته خودت رو  عقب بکش ،یک بار دیگر گفتم :بابا تو قول داده بودی می خوام پیاده بیام ...پدر گفت :دخترم راه خیلی طولانیه از قهوه خونه بالای قله بُزابن پیاده ات می کنم باشه ؟...قوی باش فکر کن تو بچه ای هستی که نشستی می دونی که با بچه های دیگه چه می کنن ؟...بله می دانستم ، اگر پدر آن لحظه دوباره می خواست برایم شرح بدهد بار صدمی بود که این موضوع را می شنیدم ...همه بچه های کوچک را می بستند روی زین و با نمد می پوشاندند بچه مجبور بود تمام راه را یا بخوابد یا گریه کند و یا هربلایی که خواست سر خودش بیاورد ...خدای من شکر که دارم نفس می کشم و آسمان مه آلود را می بینم ...ترس از افتادن داشت دیوانه ام می کرد ...هر وقت می خواستم روسری ام را محکم کنم خودم را به افسار نازکی که دستم بود نزدیک می کردم و بدون این که افسار را رها  کنم روسری ام را محکم می کردم ...پدر سه قاطر کرایه کرده بود اولی را خودش نشست و دومی را عمو حمید و سومی که به گمانم از همه بی تربیت تر بود و مدام صدا می داد را من نشسته بودم ...عمو زرنشانی جلوی کاروان پیاده در کنار چاروادار راه افتاد ...به حدی خلقم کج بود که نمی توانستم لبخند بزنم ...از بالای بازار و از همان راه جادویی و رویایی زیبایی که شرحش را داده بودم حرکت کردیم هر چاروادار گروه قاطر های خودش را حرکت می داد و مسافرانش را می برد و گروه ما در امتداد گروه خانم شیک پوش و همسرش راه افتاد خانم لبخندی به من زد که به علت بد خلقی شدید جوابش را ندادم ...از مقابل خانه ای که عمو یزدان و خانواده اش در آن بودندو سنگ بسیار بزرگ مقابلش گذشتیم دخترعموهایم شروع کردند به جیغ و هوار :...شیوا هووهوووخداحافظ ...حتی قدرت نداشتم برگردم و دست تکان بدهم از بس می ترسیدم افسار را رها کنم و بیفتم به زحمت گردنم را به سمتشان برگرداندم و آن سه دختر زیبا رو  را دیدم که روی سنگ بزرگ ایستاده اند و آفتاب روی موهایشان می تابد ...ساعت شش صبح بود ...

ادامه دارد ...

پ .ن ...اوف ...بعد از یک ماه ونیم آسمان آبی یک دست و خورشید داغ جزجزی دو روز است لاهیجان در ابر فرورفته و  حدود سه صبح  باران بارید ...فکر کنم یک نه ده درجه ای هوا خنک شده باشد ...