بوی خاصی در فضا پیچیده بود ،چشم باز کردم و سقف سپید اندک دود گرفته ای دیدم که روزنه کوچکی در وسط دارد ...بعد سر چرخاندم و به چهار طرفم نگاه کردم ...روی دیوار ها گچ بری بود یکی شان علامت صلیب شکسته بود ...با حیرت به تصویری که در فیلم های پارتیزانی بسیار دیده بودم خیره شدم ...اتاق دیگری پشت اتاق اول بود و در به یک ایوان چوبی باز می شد ...چراغ نفتی روشن بود ...پدر بلندم کرد پاشو غذا بخور دخترقهرمانم ...خانمی با دستار سپید برسر و پیشانی پر چین و چروک نشسته بود و عمو زرنشانی و عمو حمید هم کنار پدر نشسته بودند ...خانم به کمرش چادر شب بسته بود چادرشب پارچه دست بافت رنگارنگی است که طرح چهارخانه دارد و بسته به سلیقه بافنده پارچه خانه هایش ریز و درشتند ...خانم که حالا به خوبی به یاد ندارم مه جبین خانم بود یا زهرا خانم ...مرا بوسید و در کاسه ای برایم لوبیا ریخت ...پدر آهسته گفت :فامیل ها وقتی شنیدن ما رسیدیم برامون غذا آوردن ...با اشتها لوبیا را خوردم و دوباره به زیر پتو خزیدم و خوابیدم ...صبح که بیدار شدم به ایوان دویدم ..انگار ناگهان همه نور جهان ریخت روی ایوان مادربزرگ ام البنین ...کف ایوان حصیر داشت و مقابلم تا چشم کار می کرد آسمان آبی بود و کوههای پر از درختان سبز و قله های زیبای تکیه داده به سینه آسمان ...سمت چپم کوهی بود که به چپ متمایل بود و سر سنگی داشت ...سمت راستم کوهی بود که کاملا نوکش قهوه ای بود و بلند و خیلی نزدیک ...و روبرویم ...دامنه کوه بلند بود و دیوارهایش سنگی  و یک دره عمیق بین کوه قهوه ای و کوه سبز مقابل که یک نقطه براق روی دامنه اش مثل نگین جواهر می درخشید،بود  ...با ذوق و شوق دست زدم و روسری ام را روی سرم محکم کردم ...پدر پشت سرم ایستاده بود گفت :بیا پشت بام را نشانت بدهم ...از نردبامی که روی لبه پشت بام محکم شده بود بالا رفتیم و روی سقف کاه گلی خانه نشستیم حالا همه مناظر را بهتر می دیدم ...و پشت سرم را هم که منتهی می شد به یک کوه بسیار بلند دیگر دیدم  که درحقیقت خانه مادربزرگ و همه خانه های همسایگان روی دامنه این کوه ساخته شده بود ...پدر قله را به من نشان داد و گفت :نگاه کن به اونجا می گن "گیری سر "...یعنی بالای گیری ...سر گیری ...اونجا یه امامزاده هم هست که برای زیارت می برمت ببینیش ...بعد یکی از همسایه ها که فکر می کنم مادر خجسته بود برایمان نان تازه از تنور بیرون آمده آورد و من صبحانه خوردم ...بقیه روزه بودند ...یادم نمی آید چندم ماه رمضان بود ...فضا ی سبز و بسیار زیبای کوهستان مرا محو خود کرده بود ...صبحانه تمام شد و با پدر و عمو ها به کوچه های باریک ده رفتیم ...هر که را می دیدیم به سلام و احوالپرسی می ایستادیم بعضی ها به من دخترخانم می گفتند بعضی ها که فارسی را خوب بلد نبودند می گفتند :هوی "لاکو "(دختر )چطوری ؟...و خانم هایی که می دیدم همه چلپ چلوپ مرا می بوسیدند و پدرم را اَداش (آقا داداش )صدا می زدند . من هم به انواع و اقسام روشهایی که بلد بودم صورتم را پاک می کردم مثلا با پشت دست یا لبه روسری ...از بوسیده شدن آن هم به آن صورت متنفر بودم... می دانستم کارم بی ادبی ست و سعی می کردم پنهانش کنم ...روز اول اقامتمان در گیری بود و من داشتم سعی می کردم گوشم به لهجه ها و چشمانم به صورت ها آشنا شود .

ادامه دارد

پ .ن ۱داشتم دنبال کاری می رفتم که دوست نازنینم زنگ زد و بعد از مدتها همدیگر را دیدیم ...جایتان خالی مثل بادکش چسبیده بودم به او ...نرو بمون بگذار من دوستت را ببینم به اش بگم بیایید خونه ما ...طوری که حسابی دوستم را معذب کرده بودم ...ناگهان به خود  و در نتیجه کوتاه آمدم ...لیلا جون معذرت !

پ .ن ۲...عذر از تاخیر!