سفرکودکی 10
یک روز وسط جاده باریک ده ایستاده بودم ...با پسر پسرعمه پدرم مشغول گفتگو بودم دقیقا یادم نیست فاضل بود یا خلیل ...هرچه می گفت جوابش را به درشتی می دادم و یک چوبدستی کلفت را که مدتها بود همیشه همراهم بود را دور سرم و به اطراف می چرخاندم و در همین چرخاندن ها چوب را محکم به ساق خلیل زدم ...خلیل پایش را گرفت و گفت :آخ می لُنگِی(پایم )...از پشت سرم صدای هرم نفسی تند و صدای فریادی شنیدم :کنار ...کنار ...همین که برگشتم سر الاغ خاکستری رنگی را دیدم که دقیقا بالای سرمن است و ارابه ای هم به او بسته شده و صاحبش که پسر بچه ای کمی بزرگ تر از من بود دارد فریاد می زند :کنار کنار...آن قدر ترسیده بودم که به جای فرار کردن چوب را با تمام قدرت بر سر الاغ بدبخت زدم ...الاغ بیچاره روی دو پا بلند شد و با تمام توانش عر زد ...من هم خودم را به کناری پرت کردم چون می دانستم الاغ که روی دو پا فرود بیاید با تمام قدرت رم خواهد کرد و خواهد گریخت ...همین طور هم شد الاغ دوید و گاری لق لقو و پسربچه بیچاره هم پشتش روان شدند ...اتفاق ان قدر سریع افتاد که من و خلیل با وحشت به هم نگاه کردیم و بعد شروع کردیم به خندیدن ...این کوبیدن بر سر الاغ بیچاره تا سال ها یکی از بزرگترین فتوحات و افتخارات من بود که همیشه با آب و تاب برای دیگران تعریف می کردم نه که دختر ترسویی بودم و از کنار گربه هم رد نمی شدم ،این برایم یک اتفاق بی نظیر بود ...
کوه مقابل برای من مثل یک راز بود ...سر سبز و مرموز با قله ای که انگار یک قلعه مخروبه بر آن استوار است و سر درش کورش با همه شکوه و پادشاهی اش روی صندلی نشسته و دو پایش را در دوسوی قله گذاشته اطرافش پر بود از پله های طبیعی و غارهای مرموز و آبشارهای باریکی که از بالای کوه به سوی دره سقوط می کرد ...به این منطقه شی جی می گفتند ،روی وسط این دامنه یک نقطه براق بود که به گفته پدر سقف حلبی خانه مردکوه بود و به این مرد شی جی مردکه می گفتند ...پدر یک شب به من گفت فردا همه با هم به شی جی و به خانه عین اله کیایی می رویم ...صبح زود به سمت کوه قهوه ای و بعد کوه مقابل حرکت کردیم وقتی دقیقا به مقابل خانه مادربزرگ رسیدیم پدر زمینی را که پر از چمنهای سبز بود و با درختهای فندق احاطه می شد نشانم داد :این جا زمین ماست شیوا به اش می گن سه دشت ...می گن سه تشت طلا در آن دفن است و در کل به این منطقه می گن اِسمار کان یعنی معدن افسانه ...ذوق در وجودم موج می زد چه جای قشنگی ست این جا که معدن افسانه هاست ...زر می گفت:این جا قبر گبر پیدا کردند می دونی توش یه عالمه ظرف بود ظرفهای طلا پر از سکه های طلا ...لابد قبر یک اعیان اشکانی بوده چون اشکورات محل زندگی اشکانیان و زرتشتیان بوده است و منظور زر از گبریان همان زرتشتیان بود ... راه باریک و صعب العبور بود ...آن قدر رفتیم تا به باریکه راهی رسیدیم که یک سرپناه بسیار زیبای طبیعی داشت ...پدر گفت :این جا پناهگاه دام و چوپانان و رهگذران است بعد رسیدیم به مصب رودخانه و یک آسیاب رویایی قدیمی که پر از آرد بودرفتم داخلش را دیدم ...خالی بود این همان آسیابی بود که یک داستان معروف از جن و پری داشت ...
یک شب آسیابان دیرش می شود و برای خواب نمی رسد به خانه برود ...کیسه های آرد را روی هم می گذارد و پشتشان گوشه ای می خوابد ...نیمه شب با صدای از مابهتران بیدار می شود ولی به روی خودش نمی آورد که بیدار شده است ...از ما بهتران در مورد حلوا درست کردن به بحث نشسته بودند ...یکی گفت :روغن نداریم آن یکی از نبودن تشت نالید و دیگری گفت شکر نداریم قرار شد هرکسی هرچه می تواند بیاورد ...سر یک چشم به هم زدن تشت و ملاقه و روغن و شکر و قاشق برای خوردن حلوا مهیا شد و از مابهتران کیسه ای آرد را در تشت خالی کردند و شروع کردند به هم زدن و فراهم نمودن سایر مقدمات و موخرات حلواپزی ...بالاخره حلوا آماده شد و جنیان خواستند حلوا بخورند یکی شان به بقیه گفت :آسیابان رو بیدار کنیم یه قاشق با ما بخوره گناه داره !...بعضی موافق و برخی مخالف بودند به هرحال آسیابان را تکان می دهند و می گویند :آمیز فلانی نترس بیا حلوا بخور فقط اونِیُکِه (آن را =بسم الله )نگو ...آسیابان هم بلند می شود به کنار بساط حلوا می رود و قاشق را بر می دارد تا به دهان بگذارد ...طبق عادت تا می گوید :بسم الله ...جنیان غیب می شوند ...آسیابان می ماند و بساط حلوا و وسایل مردم ده ،صبح می رود به ده و می بیند مردم از جنسهای دزیده شده شان حرف می زنند می خندد و می گوید بیایید که تشت و روغن و شکرتون پیش منه !...
این داستان را در ذهنم مرور می کردم و به در و دیوار سیاه آسیاب نگاه می کردم. سنگ آسیاب با جریان آب می چرخید ...
ادامه دارد