سفرکودکی 11
کمی بعد تن به آب سپردیم من روی یک تخته سنگ صاف که پدر پیدا کرد ایستادم و آب بازی کردم ...یادم می آید هوا خیلی گرم بود واگرنه استخوانهای نازک من تحمل آب خیلی سرد کوهستان را نداشت ...تمام دامنه کوه مقابل به شکل پله هایی طبیعی مقابلمان قد علم کرده بود و ما باید از راهی بسیار باریک به سمت دامنه شی جی صعود می کردیم ...این دامنه خیلی زود طی شد ...و به جنگل عمیقی رسیدیم از همان جنگل هایی که هنسل و گرتل در آن گم شده بودند اما جنگل با آن سایه های موهوم و راههای باریک و زمزمه های خموش زنجره ها و جیرجیرک های درختی نیز تمام شد و به چپر(حصار) خانه عین الله رسیدیم ...عین الله به استقبالمان آمده بود ابروانش در هم بود پدر برایم تعریف کرده بود که سالها پیش عین الله از خانواده اش قهر می کند به این منطقه می آید و آن را تبدیل به مزرعه کنونی می کند ...عین الله خانه بزرگی ساخته بود و روی سقفش را حلب کشیده بود همان نقطه ای که از روی ایوان خانه مادربزرگ مثل نگین زیر نور آفتاب می درخشید ...عین الله زیر خانه اش یک طویله بزرگ پر از بز و گوسفند داشت ...این مسئله یکی از عواملی بود که باعث می شد بهداشت در خانه های روستایی خیلی خوب رعایت نشود فکر کن کل کک و شپش موجود در پشم دام از لای درزهای چوبی کف خانه به خود خانه هجوم بیاورند ...از همسر مرحوم عین الله یک خانم گرد تپل یادم هست که کلی کته پخت و تخم مرغ نیم رو کرد مدام برایم چای میر یخت و می پرسید :چاشت بخوردین ؟و من می گفتم :چای !آره خوردیم !...پسرهاو دختر عین الله هیچ کدام ازدواج نکرده بودند و پسرها دام را به چرا می بردند و دختر در کار منزل و زمین به مادر و پدرش کمک می کرد ...پایین خانه گندمزار بود و پشت خانه گلزاری که عین الله در کنارش چند کندوی عسل ساخته بود و پر از زنبور ...پدر همیشه می گفت :عسل عین الله بهترین و خالص ترین عسل این اطراف است ...سرم را که بلند می کردم می توانستم قلعه مخروبه را ببینم که به نظرم شبیه یک سرباز هخامنشی بود ...پدر گفت :قدیمی های سپارده می گویند زمان رضا شاه دو باستان شناس آلمانی برای مدتی به این اطراف آمدند و زمان رفتن به محلی ها گفتند با اشاره به کوهی که عین الله رویش خانه ساخته از این جا تا سپارده زیر این کوه آن قدر هست که رضا شاه و تمام مردم ایران بخورند و کار نکنند و پولدارباشند ...پسرش هم با ایل و تبار همین طور و تا هفت نسل بعد ...هم همین طور ...ولی نگفتند آن زیر چه بوده ؟...طلا جواهرات باقی مانده از اشکانیان ؟...نفت ؟...گاز؟...بی خیال ...سالها بعد شنیدیم آقای هاشمی رفسنجانی با هلیکوپتر به آن منطقه رفته و با عین الله دست هم داده بوده ...بگذریم ...غروب همان روز به گیری برگشتیم مه همه جا را پوشانده بود ...عید فطر نزدیک بود و محلی ها مشغول خانه تکانی بودند...خیاط هم لباسم را تحویل داد ...لباس را در خانه می پوشیدم و می چرخیدم دامن پرچینش مثل یک دایره پهن می شد و رنگهایش زیر نور می رقصیدند ...بلوزش دو تا لبه روی دامن داشت و دور یقه اش نوار دوزی شده بود روسری ام را هم پشت سرم گره می زدم ...پدر گفت :باید قاسم آبادی برقصی ها ...من خجالت می کشیدم :من که بلد نیستم ...واقعا هم بلد نبودم برقصم همیشه در رقص از خواهرم عقب تر بودم ...خواهرم خوب می رقصید و در همه مجالس به به و چه چه می شنید من با حسادت نگاهش می کردم و به موهای بلند صاف او غبطه می خوردم و به چهره پسرانه خودم در آینه خیره میشدم و آه می کشیدم که چرا حداقل پسر نشدم ...عید نزدیک بود
ادامه دارد