سفرکودکی 12(غرور صدتومانی )
غرور صدتومانی
چشم باز کرد ،صبح دمیده بود ...پدر صدایش کرد :پاشو بیا بریم نماز ...مردم تو حیاط مسجد جمعند ...تارا ذوق زده بلند شد :منم بیام نماز بخوونم ...پدر خندید :چرا نه ؟...بیا بریم ببین ملای ده چطور با الاغش داره از بالای قلعه سر می آد ...نماز رو اول تو سپارده خوونده و می آد این جا گیری برای نماز ...اون وقت اینجا نماز رو که تموم کرد می ره کیت ...تارا آفتابه مسی مادربزرگ را از روی لگن برداشت و با دست لرزان از سنگینی آفتابه روی دستهایش آب ریخت که وضو بگیرد ...آب زیر نور آفتاب رنگین کمانی از نور ساخت ...تارا وقتی می خندید به قله کوه قهوه ای مقابلش چشمک زد این اولین سفر تارا به کوهستان بود ...تارا برگشت و دامنه شی جی را نگاه کرد ...سقف حلبی خانه مرد شی جی مثل ستاره ای مابین درخت های سبز و مزرعه گندم روبرویش می درخشید ...بالاتر در ارتفاع قلعه خرابه گبریان روی قله جا خوش کرده بود ...تارا فکر کرد شبیه به یک سرباز هخامنشی نشسته روی صندلی ست ...صورتش را که شست سمت چپش کوه قلعه سر رو به طلوع رفته رفته رنگ می گرفت و هیاهوی گله با زنگوله های آویزان بر گردنشان به آن زندگی می بخشید ...تارا وضو گرفت و به پدرگفت :آماده ام ...پدر متوسط بود با شانه هایی پهن و بینی بزرگ ...ریشش را در ماه رمضان نمی تراشید...جلو می رفت و تارا برای این که به او برسد می دوید ...به مسجد که رسیدند هیچ بچه همسن تارا بین صف کم جمعیت نماز خوان ها نبود ...زنهای محلی با لبخند برای تارای کوچک جا باز کردند ...تارا با خجالت با همان بلوز و شلواری که به پا داشت به نماز ایستاد و روسری اش را محکم کرد ...روحانی لبخند زنان به پدر تارا گفت :آقای صمیمی دخترت نماز بلده ؟...نماز جماعته ها ؟پدر لبخندی از روی اطمینان زد :البته که نماز بلده ، یک روزه هم گرفته ...روحانی گفت :مرحبا ...احسنت ...قلب تارا پر از غرور شد ...وقتی با خوشحالی کلمات را پشت روحانی و به درستی تکرار می کرد فکر کرد بهترین بچه آن حوالی ست ...همه زنان بعد از نماز به تارا آفرین گفتند ...تارا دست در دست پدر گذاشت و به سمت خانه مادربزرگ حرکت کردند ...در خانه پدر کوله پشتی اش را گشود ...یک بسته آب نبات و سکه های چند ریالی و یک کیسه نخود ریز و شور در آورد ...تارا پرسید :بابا این ها چی ان ؟...پدر توضیح داد :اینجا روز عید فطر مردم به بچه ها عیدی می دن ...بچه ها خونه به خونه می رن و عید ی می گیرند...کمی بعد صدای پاهای کوچک چند بچه در فضا پیچید ...قبل از این که تارا بلند شود و به ایوان بدود پدر دست در جیب کرد و یک صدتومانی درآورد :تارا بیا دخترم این هم عیدی تو ...تارا با خوشحالی صدتومانی را گرفت ...پدر لبخندزنان گفت :بابت روزه گرفتنت ...تارا صدتومانی را در جیب شلوارش گذاشت و به ایوان دوید ...دخترها و پسرهای کوچک و بزرگ روی پله های چوبی ایوان ایستاده بودند به دیدن تارا و پدرش فریاد زدند :عیدشما مبارک ...تارا لبخند زد ...قلبش پر از شعف بود ...پدر نفری یک سکه و چند آب نبات و یک مشت نخود شور به بچه ها داد ...تارا با خوشحالی فکر کرد :بهترین عیدی رو بابا م به این ها داده ...خجسته دختر همسایه بغلی صورت گرد قشنگ پر از کک و مکش را گرفت رو به تارا ...:تارا جان بیا با ما بریم عیدمبارک باد ...تارا به پدر نگاه کرد :برم بابا ؟...پدر سر تکان داد ...تارا خم شد و بندهای کتانی سپیدش را بست و روسری اش را محکم کرد و راه افتاد .خجسته دست تارا را کشید و بچه های دیگر برای تارا راه باز کردند ...تارا با حیرت و اندکی تحقیر به عیدی هایی که زنان همسایه به بچه ها می دادند نگاه کرد ...اگر آب نبات می ریختند به تارا بیشتر می دادند ...اگر نخود شور بود یک مشت بیشتربه تارا هدیه می کردند ...زنی به همه بچه نفری یک نخم مرغ و به تارا یک تخم غاز دادبچه ها برای تارا دست زدند بعد عیدی شان را در کیسه هایی که همراه داشتند ریختند ...خجسته گفت :حالا عیدی هامون رو ببینیم ...عیدی های تارا از همه بیشتر بود ...تارا دست در جیب کرد :آها یکی دیگه هم هست و صدتومانی اش را در آورد بچه ها با حیرت و دهان های باز دوره اش کردند :این چند تومنیه ؟...تارا گفت :صدتومنی بابا داد به ام نگاه یه پنج تومنی هم کدخدا به ام داده ...بچه ها با حسرت به کف دستشان که پر از سکه های ریز بود نگاه کردند بعد برای تارا خوشحالی کردند :خوش به حالت ...تارا سرش را بالا گرفت...در یک دست کیسه عیدی های خوراکی و تخم غازش را گرفت و در دست دیگرش صدتومانی را ...گاهی هم کیسه را زیر بغل می زد و صدتومانی را باز می کرد و زیر نور خورشید نگاه می کرد ...بچه ها با کاروان عید مبارکشان با خوشحالی در ده راه می رفتند و خوشحالی می کردند ... تارا صدتومانی اش را باز و بسته می کرد و گاهی همراه بچه ها می شد ...همین که وارد خانه شد و با خوشحالی به سمت پدر دوید دید پدر عصبانیست ...ترس بیخ گلویش چمبره زد ...با ترس پرسید :چی شده ...پدر بلند شد و با عصبانیت محکم روی دست تارا زد ...بعد کشیده ای به صورتش ...تارا به گریه افتاد :بابا ...بابایی من چی کار کردم ؟...پدر ترکید :چی کار کردی ؟...خجالت نکشیدی ؟با صدتومانی راه افتادی تو ده و پز دادی ...می دونی این بچه ها به عمرشون صد تومانی ندیدن ...حتی پدرهاشون درآمد چند روزشون صد تومن نیست ...واقعا چه فکری کردی ؟...پدر هرچه می کرد نمی توانست خشمش را فرو بنشاند محکم به کتف تارا ضربه زد و تارا بیشتر خودش را جمع کرد :تو فکر کردی کی هستی هان ؟فکر کردی کی هستی ؟...فکر کردی من از کجا اومدم ؟...منم بچه همین جام بابا ...من همین جا بزرگ شدم تو عمرم همین آب نبات ها رو هم پدر و مادرم عید فطر به ام عیدی ندادن ...تارا گریه کنان گفت :معذرت می خوام بابا ...پدر ادامه داد :هیچ وقت دیگه این کاررو نکن هیچ وقت ...هیچ کجای دنیا فهمیدی ؟...تارا اشک ریزان سر تکان داد ، آن قدر اشک ریخت که گونه هایش می سوخت ...صدای گریه هایش تا پایین خانه رفته بود ...بچه های ده با غصه به هم نگاه می کردند ...تارا از تصور چشم در چشم شدن با بچه ها خجالت می کشید ...گوشه ای دراز کشید و به روزنه سقف خیره شد ...آفتاب غروب کرد و دامنه ها در تاریکی فرو رفتند ...تارا با چهره ای ترسیده که پر از رداشک بود به خواب فرو رفته بود ...آقای صمیمی با ابروانی درهم به دخترک نگاه کرد .بغض کرده آه تندی کشید .بعدخم شد و آهسته گونه غرق در اشک دخترک را بوسید ...
پایان 13890618