دلزده
دیروز نشست شعر و ادب به مناسبت تولد استاد شهریار در سالن اداره ارشاد برگزار شد .نوبت به من که رسید یادم رفت سلام بگویم یادم رفت تعارف تکه پاره کنم یادم رفت از ترس به هیچ کس نگاه نکردم ، نمی دانم از آخرین باری که پشت تریبون و میکروفن رفتم چه قدر می گذرد ؟ چهار خط آخر من جر می زنم را خواندم و سرم را انداختم پایین و همین ...حتی یادم رفت تشکر کنم برای گوشهایی که کرایه کرده بودم ...این روزها هیچ جای دیگرکتابم را دوست ندارم ...این روزها خیلی دل زده ام از زمین و زمان و در و دیوار ...به هرطرف که نگاه می کنم ابر و بیماری و پیشانی ابری می بینم ...گاه پنجره را باز می کنم و می گذارم نسیم مهرماه بنوازدم ...چشمانم را می بندم و لذت می برم ...باد ...باد...باد...این باد آخرش مرا می کشد وقتی به رقصم دعوت می کند ...نمی دانی چقدر رقص در باد و رقص با باد را دوست دارم ...؟...
آقای فرهنگ فر یک صفحه از کتاب زیر چاپش را خواند .آقای فخری نژاد شعر دوستش آقای محمد درویشیان را خواند و گفت دوستش غریبانه به لاهیجان آمده و شاعر بزرگی ست می دانی پسرعموی آقای علی اشرف درویشیان هست ...آقای شاملو در آخر دو شعر خواند و آقای یوسفی فقط اجرا کرد و از کارهای خودش چیزی نخواند ...آخرش به من گفت :چرا این همه کوتاه و کم خووندی جواب دادم :بی خیال این کتاب دمده دیگه خووندن نداره که ...از رده خارج شده ...و در دلم به خودم گفتم ای کاش این دفعه کتابم طوری باشد که خودم لااقل اسم از رده خارج روی ان نگذارم ... بچه های انجمن فیض شعرها و داستان های خیلی قشنگی خواندند .همه شان هم جوان و کوچکند ...فکر کن می توانند مثل پسر و دخترهایم باشند ...اوووووووه....
چه گذشته بر من ؟...چه گذشته بر ما ؟...انگار همین دیروز بود که از سفر کودکی ام برگشتم که به کلاس سوم دبستان بروم و مادر دستم را گرفت روپوش زرشکی تنم کرد و یقه سپید را دور یقه گرد آن بست بعد روسری را طوری دور گردنم گره زد که یقه سپیدم معلوم باشد ...پسرکم باید امسال لباس خاکستری بی روحی را بپوشد که اصلا برازنده نه سالگی اش نیست باید یک جلیقه خاکستری غمگین تیره را بتپاند روی آن و شبیه مردهای بدلباس شود ...هنوز برایش لباس مدرسه نخریده ایم ...
این روزها عجیب دلزده ام ...