سی و سه یا سی و دو سال پیش در چنین روزگاری : محل زندگی کنار سدهشتپر ...

مامان زهرا :شیوا !دختر همسایه که تو می ری باهاش بازی می کنی سرش رِشک گذاشته به مامانش گفتم ...بهتره تا مامانش تمیزش می کنه خیلی هم بازیش نشی ...

شیوا :رِشک چیه مامان ؟...

مامان زهرا :رشک بچه شپشه ...می چسبه به ریشه مو و خون سر رو می خوره ...

شیوا :وای می ترسم ...

عصر همان روز ...

صدای ضربه زدن بر شیشه می آید ...شیوا به پشت پنجره می دود :...من نمی آم با تو بازی کنم...مامانم گفته  سرت شپش داره ...

مامان زهرا به بیرون می دود :ای وای خاک برسرم نه من نگفتم بیا عزیزم نه قربونت برم ...

شیوا حیرت زده می خشکد و زیر گوشی از مامان زهرا و خواهرش می شنود :دختره هوچی ...خبرچین ...دهن لق ...پررو ...بی تربیت ...بی ادب ...

*

سی و دو یا سی و یک سال پیش در چنین روزگاری محل زندگی نزدیک بیمارستان هشتپر :

صبح

مامان زهرا :شیوا عروسک هات رو جمع کن بچه های همکارام که میان خونه مون برای مهمونی عصرونه ...نزنن همه رو خراب کنن و بشکنن ...بگذارشون زیر تختت ...

شیوا :باشه مامان ...

عصر همان روز :

بچه های همکاران وارد می شوند ...همین که می نشینند ...

شیوا :من نمی تونم امروز عروسک هام رو برای بازی بیارم مامانم گفته شما می زنین خرابشون می کنین ...

می توانید تصویر سه چهار دختربچه ملوس و غیر ملوس را با چشمهای ور قلمبیده تصور کنید !و همچنین تصاویر نگاههای خیره مادرانشان را ...

مامان زهرا :اوا خاک به سرم من کی گفتم ذلیل مرده !...چه قدر این شیوا حرف می زنه چه قدر حرف از خودش در می آره ...

مامان زهرا می دود و از زیر تخت همه عروسکها را می آورد می ریزد جلوی بچه ها ...

شیوا بعد از مهمانی کلی فحش می خورد...

*

تابستان 89

شیوا :پسرم ...لطفا یادت باشه وقتی رفتی مدرسه به کسی نگو رفتی کلاس ریاضی

ارسام :چرا مامان ؟...

شیوا :چون توقع معلم و شاگردها ازت بالا می ره و منتظرن که همه اش بیست بگیری چون ممکنه به خود معلمت بربخوره ...اوکی مامان باشه ؟...

ارسام :باشه

این مسئله بارها و بارها یاد آوری شد .

مهر89صبح جمعه یک روز بعد از رفتن پسرک به مدرسه جدید و بالطبع بهتر از مدرسه قبلی اش ...

ارسام :مامان دیروز خانم معلم از همه پرسید کی ها رفتن تابستون کلاس ریاضی و ...

شیوا با چشم های ورقلمبیده :خوب ؟...

ارسام با لبخند گناهکار :خوب خودش فهمید دیگه !...