آن قدر در زندگی ام حادثه دیده ام ،که در مقابل تغییرات انعطاف پذیر باشم ...حتما برای هر کسی پیش می آید که ناگهان مسئولیت و کارش خیلی زیاد می شود و همین ممکن است باعث اوقات تلخی اش بشود ...طرح یارانه که پیش آمد تنبلک درونم  شروع کرد به غر زدن ...خفه اش کردم به او گفتم یاد بگیر تغییر را بپذیری و از آن استفاده کنی ...حالا فکر می کنم که آیا کار درستی کرده ام؟ آیا اصولا من راهنمای خوبی برای اطلاع رسانی هستم؟

 ...پیرزن نازنینی آمده و می گوید :خانومی من رو از تبعه شوهرم خارج کن می پرسم :طلاق گرفتی ؟...جواب می دهد :نه هنوز می خوام تازه برم تقاضا بدم ...دعا می کنم :امیدوارم مشکلتون حل بشه !می گوید :حل شدنی نیست ؟!دست بزن داره ...دستش را می برد سمت موهای زیر روسری اش :نگاه کن زشت نیست برای این موهای سپید ...می دونی دخترم من دختر خان بودم اومدم موقع عروسی زیادی وسواس نشون دادم به قول خودم بهترین رو انتخاب کردم طرف بد از آب در اومد از همون روز اول شروع کرد به زدنم ...با حرص می گویم :توهم بزنش ...ابروهای نگرانش را بالا می برد :نمی تونم یک غول تشنه ...مَرده ...زورم به اش نمی رسه ...با شانه های فرو افتاده رفت و من بغضم را فرو دادم ...