هفته کتاب
وقتی بیدارمی شوم ساعت 5.55دقیقه است ... مراسم صبحگاهی هر روزم را به جا می آورم ...ظرفهای نشسته را در ماشین می چینم و قابلمه ها را می شویم ...غذای ظهر را می گذارم و مرتب به تلویزیون نگاه می کنم .صدای هود نمی گذارد چیزی بشنوم ...نمی رسم ورزش هر روزه ام را انجام دهم از شدت عرق و گرما کلافه شده ام ...تصمیم می گیرم از نیم تا یک ساعت دیرتر به سر کار بروم تا به همه کارهایم برسم ...با آرامش بیشتری ارسام را بیدار می کنم و مراسم صبحگاهی هر روزه ارسام انجام می شود ...ارسام که می رود اتفاقی شبکه چهار را می گیرم...هفته آینده هفته کتاب است و چند کارشناس داشتند در مورد تخصص و کتاب صحبت می کردند ...گزارشی هم نشان دادند که با سه مردجوان، یک مرد نزدیک چهل و یک مرد سپید موی صحبت کردند ...بازهم مثل همیشه جای ادبیات داستانی خالی بود و صحبتها در مورد متخصصین و محققین و دانشجویان بود و این که چرا یک متخصص به دلایل مختلف بعد از اشتغال خیلی در مورد تخصصش مطالعه نمی کند ...این موضوع چه دلیلی دارد و چرا ریشه یابی نمی شود و چرا متخصص ،محقق و دانشجو نباید در نزدیکی محل کارش منبعی از کتابهای تخصصی داشته باشد تا بتواند در صورت لزوم به آنها مراجعه کند ...؟...آیا واقعا وقتی ما کتابخوان نباشیم منبع کتاب در نزدیکی ما باعث می شود کتابخوان شویم ؟...فرهنگ کتابخوانی باید در ما تقویت شود و موضوع بسیار مهم دیگر در مورد ما این است که هیچ کس به واقع در موضوع مورد علاقه اش تخصص نگرفته است ...مثلا دانش آموزی عاشق آناتومی و زیست و علوم است اما ریاضی دوست ندارد چرا باید حتما بین نود تا صد در صد ریاضی را بزند تا بتواند پزشکی قبول شود ...یا یک خل و چلی هم مثل بعضی ها پیدا می شود که برای در اوردن لج معلم ریاضی اش می رود ریاضی و از علاقه واقعی اش دور می ماند خوب معلوم است وقتی در یک رشته مهندسی تخصص می گیرد و مشغول به کار هم که می شود و کار برایش روتین می شود می پردازد به علاقه واقعی اش حالا فکر کن او می توانست در جایی کار کند که صبح تا عصر به کاری بپردازد که عشق واقعی اش است خوب معلوم است راندمان کاری او بسیار بالا می رود و در جهت ارتقای معلومات تخصصی اش هم بسیار بسیار تلاش می کند ...از هر پنج نفر در گزارش پرسیدند :چه کسی باید بیشتر کتاب بخواند؟ ...هر سه جوان و مرد نزدیک چهل گفتند :خوب معلوم است جوان باید بیشتر مطالعه کند که در آینده بتواند از معلومات و تجارب به دست آمده در زندگی اش استفاده کند .اما مرد سپید موی خندید و گفت :زگهواره تا گور دانش بجوی ...ساعت نزدیک هشت شده بود و من نمی توانستم بیشتر در خانه بمانم ارباب رجوع های یارانه ای ام منتظرم بودند تا من پرقدرت به جمعشان بروم و مشکلات یارانه ای شان را حل کنم ...دلم می خواست بحث کارشناسان به کنکور می کشید و این که اگر برداشته می شد و هر رشته ای ورودی مخصوص خودش را داشت چه قدر خوب بود آن وقت ستاره شناسان به مباحث خود می پرداختند ...داستان نویسان داستان نویسی می خواندند ...هکر ها مهندس کامپیوتر می شدند و فیزیک دانهای واقعی تا عمر داشتند در فیزیک غوطه می خوردند آن وقت وضع مملکت تغییر هم می کرد باور کن کسی که با عشق کار می کند بیشتر پول در می آورد ...بیشتر کار می کند ایران می شود ژاپن و کسی هم نمی ماند تا نگران یارانه اش باشد آنوقت من هم یک نفس راحت می کشم و شبها آن قدر خسته نیستم که تا می نشینم روی مبل خوابم ببرد می رسم داستانهای ناتمامم را بنویسم و کتاب جدیدی را که شروع کرده ام تمام کنم ...
پ .ن 1...کتاب مفید آقا تمام شد و به نظر من چند بخشش قشنگ بود ...چند بخشش را نمی شد فهمیدمثل این که فلسفه نوشتن داستانهای فلسفی هم همین است که چیزی بنویسی که کسی نفهمد و داوران هم بهتر به این طور کتابها جایزه می دهند ...دوست داشتم بقیه کتابهایی که در آن سال در اصفهان داوری شدند را هم بخوانم آیا واقعا مفید آقاحقش بود اولین رمان شود ؟!
پ .ن 2...از داستانهای یارانه ای هرچه بنویسم کم است باید یک مجموعه داستان بنویسم و اسمش را بگذارم قصه های یارانه ای ...