پدربزرگ
همیشه رابطه خیلی خوبی با پدربزرگ هام داشتم ...بابا بزرگ مسلم بابای بابا خیلی دوستم داشت بابابزرگ مصطفی هم خیلی مهربان بود و فهمیده ...سوم راهنمایی به فاصله چهار ماه هر دو را از دست دادم ...دلم همیشه برایشان تنگ می شود به خصوص برای مصطفی که خیلی رابطه ام با او صمیمی بود ...
پیرمرد آن قدر پیر بود که مرا یاد بابا مصطفی و بابا مسلم انداخت ...کارت ملی خودش زن و پسرش ر ا گذاشت مقابلم ...با ذوق و شوق از پشت عینک ته استکانی اش خیره شده بود به من ...لبخند زدم ...با صدای آهسته ای گفت :دخترم ...خواهرم اگه این یارانه رو برای من درست کنی ده تومن به ات شیرینی می دم ...چشمهایم پر ازاشک شدندخواستم بگویم پدرجان تو چه می دانی من ده هزارتومان را در عرض چند ثانیه به بادفنا می دهم اگر بگویم باورت نمی شود چند تا ده هزارتومان را با یک تر دستی ویژه می توانم مبدل کنم به چیزهایی که شاید تو در زندگی ات هرگز به آن ها نگاه هم نمی کنی و شاید آن ها را زوائد زندگی بدانی...لبخند زدم :من اگه بتونم اگه این سایت راه بده برات درستش می کنم پدر من ...مجانی هم درست می کنم ...پیرمرد خندید :نه دخترم تو جای دخترمن خواهر مادر من... من از ته دل راضی ام این ده تومن رو به ات بدم ...می خندم :دیگه این حرف رو نزن من مجانی برات درستش می کنم ...تو هم مثل پدربزرگم می مونی ...پدربزرگ خندید ...
سایت که راه نداد ثبت نام پیرمرد مهربان هم ماند برای آذر ماه ...
پ .ن 1...اگر وسط امتحانات پسرک نبود قبل از برگشتن از تهران حتما به دیدن روح سفید می رفتم ...و اگرلیلاوقت داشت با او قرار می گذاشتم ...مثل این که صحرا هم تهران است ودیگرعرضی نیست جز التماس دعا برای خودم و...