بی شک دنیاهای ما با هم متفاوت است ...هر کدام به چیزی فکر می کنیم که دیگری به آن فکر نمی کند اما به هرحال در همین تفاوت ها و تمایزها شباهتهایی هم پیدا می شود همه حداقل سعی می کنیم انسانی بیندیشیم و عشق بورزیم ...

سفر من به قلب خوزستان ،اهواز ،اگرچه برایم تقدیر یا جایزه ای به همراه نداشت سرشار از لحظه های عشق ورزیدن به کلمه و نوشتن بود ...با چند نویسنده خیلی خوب جنوبی آشنا شدم و همچنین فرصتی پیش آمد تا با آقایان گودرزی ،دکتر میرعابدینی و آقای ناصری آشنا شوم ...و نویسندگان خوبی که با آن ها آشنا شدم پگاه شنبه زاده ،مریم احد زاده و مهدی شریفی بودند .پگاه و مهدی شریفی خوزستانی بودند و مریم احد زاده از تهران آمده بود و به طور اتفاقی در پرواز برگشت کنار هم نشسته بودیم و گپی زدیم و آشنا شدیم ...پگاه هم حسابی پسته نمکی خورمان کرد و نمک گیرش شدیم ...

در مجموع تجربه خیلی خوبی برای من بود که به امید خدا اثرش در آثار بعدی ام به چشم خواهد آمد ...

پ .ن ...

طبق معمول بعد از همسر و پسرکم در را بستم و دیرتر از آن ها به پارکینگ رسیدم ...ماشینمان مقابل در پارک بود و پسرک داخل نشسته بود و مدام سر و دست تکان می داد و به چیزی اشاره می کرد که من متوجه نمی شدم ...نشستم داخل ماشین پرسیدم :چی شده مامان ؟...جواب داد :این گربه هه اومده داره پلاستیک آشغالها رو پاره می کنه می خواستم به ات بگم هاپ هاپ کنی برن ...!!!

امضا شیوای هاپ هاپو ...