جنس جلب آن روی سکه من !
داشتم دیروز به عمل مهم جارو کشی منزل می پرداختم که هزار موضوع مختلف در ذهنم بالا و پایین می رفت که در موردش بنویسم ولی فکر کنم مهم ترین موضوع این روزها آن روی سکه شیوا باشد ...یعنی آستانه تحملم تمام شده ...فکر کن یک دیگ داری و یک آبکش ...آبکش دستت است و دوان دوان از دریا ...مرداب ...برکه ...رودخانه یا هر جهنم دره دیگری آب بر می داری و می ریزی در آبکش و می رسانی به دیگ و می بینی آب آبکش تمام شده ...خوب تو عملا جز آبکش چیز دیگری در دست نداری و می دانی که نباید با آبکش آب به دیگ بریزی ولی بالای سرت یک نگهبان ایستاده و چوبش را روی سرت می فشارد و می گوید آب را باید با آبکش بریزی به دیگ و اگر بخواهی تخطی کنی چوب را محکم تر می فشارد ...یا این که حتی به تو اجازه هم نمی دهد حداقل مشت مشت آب به دیگ بریزی و می گوید الا بلا باید با آبکش آب بیاوری ...
یا این که یک هاون داده اند دستت و در آن آب ریخته اند و می گویند بکوب ...بکوب ...جنس هاون هم استخوانی ست و هی تو می کوبی ...اتفاقا هاون جمجمه مغز انسان است و دسته هم استخوان دست ...حالا نکوب کی بکوب ...ممکن است بگویی استخوان انسان که خیلی صدای بدی ندارد ولی تصور کن از کوبیدن این دسته استخوانی در هاون جمجمه ای صدای زدن آلات فلزی تولید می شود فکر کن مثل کوبیده شدن چکش روی فلز ...یا این که کشیده شدن سطح صاف فلزی روی یک سطح خشن دیگر و شنیدن صدایی که مخت را دارد مثل دراکولا می درد و خون جاری می کند و تو فریاد می زنی و به جای فریاد از دهانت کلمه بیرون می ریزد و عملا هیچ کاری از دستت بر نمی آید ...
بیشتر بگویم !...حال من این روزها اینست بنابراین آن روهای خوش اخلاقی و ...را همه را کنار گذاشتم و شروع کردم به فریاد کشیدن ...آن روی سکه ام نمایان شد ...مشخص شد طلا نیستم و جنسم جلب است ...ای وای !...
پ .ن ...نشان گمشده دن براون را در دست دارم ...فکر کن بعد از کودکی و عاشق ژزف بالسامو بودن ، رابرت لنگدان و ماجراهای او را دوست داشته باشی خوب داستانش خیلی برای سرگرمی خوب است و این روزها من به سرگرمی و لبخند بیش از هرچیزی نیاز دارم ...