دیشب اصلا نخوابیدم مدام بیدار می شدم و می خوابیدم و با رابرت لنگدان و کاترین و پیتر سولومون در ساختمان هرم این طرف و آن طرف می رفتم ...خوب هرچه کردم نشد کتاب را تمام کنم و چند صفحه ای ماند برای امروز و آمدم اداره ...

این حرفها بهانه ای بود برای این که بگویم دن براون واقعا یک نویسنده نابغه است فکر کن چه قدر به  این که می خواهد بگوید در سرآغاز هرچیزی "کلمه " است ماجرا بخشیده که کتابهایش این همه خواندنی و جذاب باشند ...و اما هرچه باشد این کتاب هرگز به پای کد داوینچی (راز داوینچی )نمی رسد ...همیشه فکر می کنم مغز دن براون شبیه مجموعه ای از داستانهای اساطیری ،دانسته های تاریخی ،باورهای مذهبی ،تورات ،انجیل ،قرآن و ....است این که مغزت ملغمه ای باشد از همه این ها خیلی مهم نیست وقتی توانایی خلق دنیایی را با این همه اطلاعات جورواجور داشته باشی که دنیایی را میخکوب خود کنی مهم است ...

پ .ن 1...خیلی از دوستان وبلاگی که مرا ندیده بودند گفتند تو شبیه همان تصوری بودی که از تو داشتیم ...برایم خیلی جالب بود ...از بابت تبریک تولد پسرم از همه شما سپاسگزارم ...قرار است در جشن تولدش وقتی دوستان مدرسه ای اش رفتند با من تانگو برقصد ...

پ .ن 2... یعنی من می گم هوا شما می شنوید هوا ...پاییزی بهاری مخلوط ...ملس ...پر از برگ ریزان با نسیم ملایم و عطر خاک و پاییز و گلهای پاییزی ...بوی گل یخ و یاسهای خمیده روی دیوارها ...رنگهای پاییزی و گاه شکوفه هایی گیج آن سو و این سو ...مگر می شود در این هوا راه رفت و حال بدی داشت ...؟