می دانی امروز چهاردهم آذر است و هوا خیلی خوب و زیباست ...لاهیجان از بدی آب و هوا و آلودگی گرد و غبار دور مانده ...آسمان آبی ست و خورشیدش با تمام قدرت می تابد ...وقتی تو را از اتاق عمل بیرون آوردند وقتی رویت را کنار زدند و تو از هجوم یک باره نور ترسیدی آن قدر جیغ بلندی کشیدی که من هول کردم و نتوانستم آن دهان بزرگ و بی اندازه باز د رحال گریه را برای دیدن بعد مادرت ثبت کنم ...پس این جا می نویسم که بعدها اگر بودم و این جا بود برایت امروز را بخوانم که بدانی وقتی در آغوشت گرفتم با چشمهای خمار از داروی بی هوشی  و درشتت که به مادرت انگار رفته نگاه پر نازی به من انداختی و با هم آشنا شدیم ...سلام مرد کوچک ...سلام ...

به این دنیای رنگارنگ خوش آمدی ...

پ .ن ۱...خیلی بدخلق شده بودم دو سه روزی رفتم تا بهتر شوم و برگردم ...تولد ایلیا باعث شد با خوش حالی بخندم و به سر کار بیایم مثل همان روزهایی که برای به دنیا آمدن آرین و پارمیدا و دیانا بی نهایت شاد بودم ...ایلیا پسرعموی کوچک ارسام است ...

پ .ن ۲...خیلی حرفها برای گفتن دارم خواهم گفت ...