یک لایه ابر خاکستری روشن آسمان لاهیجان را به قدوم خود مزین کرده و من که این همه دلم برای باران تنگ شده بود صبح ذوق زده به سر کار آمدم و بعد از سه چهار ساعت دلم برای آفتاب داغ روزهای قبل تنگ شد...

ازبس این روزها دل گرفته و خسته و مریض و بدحالم که حالم دارد به هم می خورد ...نمی دانم چرا مرض تعلیق گرفته ام ...زندگی در تعلیق ...آشپزی در تعلیق ...نوشتن در تعلیق ...مادری در تعلیق ...

ارباب رجوع یارانه !آمده می گوید :کارم را انجام بده ،می گویم سایتها بسته است ...می گوید آها همین طوری جواب می دی حفظی ...می گویم :خوب چی کار کنم سایتها بسته است بده کد ملی تو نگاه کنم ...می گوید نمی خوام نمی خوام نگاه کنی بی ادب این جا نشستی چرا حقوق می گیری ...بلد نیستی با ارباب رجوع هات برخورد کنی ؟...می خندم و آن روی هیولایی وحشتناکم ظهور می کند :حقوق می گیرم که حال تو رو بگیرم البته یواش گفتمها ولی گفتم دیگه !دختره بی ادب خودم را می گویم ارباب رجوعم مردجوان عصبانی ای بود بی نهایت طلبکار ...که ارث بابایش و یارانه اش و سهام عدالتش را از من می خواست ...می دانی او به نظر من حق دارد و واقعا گناه دارد و همه مردم حق دارند و دیگر چه کنند این قدر رفتند و آمدند خسته شدند بدبختها ...

پ .ن 1بقیه شو دیگه بی خیال شید دیگه قرار نیست که هیولایی هام رو شماها هم ببینید ...

پ .ن 2...غصه دارم ...دلم سوخته و از یه امتحان پیروز بیرون نیومدم ...