اتفاق
دارم فکر می کنم در من چه اتفاقی افتاد ناگهان ...همه چیز داشت عالی پیش می رفت ...یاد روزی می افتم که موج های سرگردان و طوبی را رها کردم ...پنجره را باز گذاشته بودم تا بهار بیاید بنشیند روی شانه هایم ...روی سر زانوانم که از زیر شلوارکی خانگی یا شاید دامن ،؟!...نه آن روزها دامن نمی پوشیدم بیرون زده بود ،بنشیند و فکر کنم پوستم بوی سبزه های زیر درخت گردوی باغ پدربزرگ را گرفته بود وقتی بهار می آمد و غرق در گلهای بنفشه و عطرشان می شد ...گذاشتم خیالی که در سر می پروراندم فایلی جدید باز کندو من بنویسم "مهرسیما دوست داشت ...."و بنویسم و بنویسم ...بنویسم ...باد سرد بهاری می وزید روی موهایم و من چشمهایم را می بستم و لبخند می زدم و دوباره می نوشتم و ذوق می کردم و به کلمات جدیدم که قطار می شدند روی صفحه سپید مونیتور نگاه می کردم و می خواندم و با لبهای فروبسته لبخند می زدم و گاه به ذوق می پریدم و نمی گذاشتم صدای پرهیاهوی بازی پسرکم با پدرش جلوی تایپ سریع آنها را بگیرد ...کلمات می آمدند و می نشستند ...می خواندمشان بر دلم می نشستند ...فکر می کردم :این دیگر خیلی خوب از آب در می آید ...فکر می کردم دارم عاشقانه می نویسمش ...پس عاشقانه هم خوانده می شوند ...بعد خیلی خوب پیش رفتم هر روز ...انگار با ثانیه ها مسابقه دو گذاشته باشم بعد ناگهان پدر برای عمل قلب رفت من سه روز کودکم را به مادربزرگش سپردم ...من نگرانی را انگار راه دادم به قلبم ...مادر گفت طلسم است ...طلسمی کهنه و قدیمی ...گفت باید باطلش کنم ...پسرم می خندد :ما همه تنبلیم ...من می خندم ...تنبل ...پودر جادویی تنبلی و شلختگی انگاربرسرم پاشیده شده است ...من جادو شده ام ...من کلمات را کنار روزنه خروجی ذهنم بسته ام ...لب تابم روی میز است روی کول پدش ...خاک نشسته است روی در بسته اش ...پاک می کنمش ...پسرم مرا در آغوش می کشد:مامان از شبی پنج خط شروع کن دوباره ...نگاهش می کنم که چه قدر برق چشمهایش هوشیار است ...همدیگر را در آغوش می کشیم ...ادامه می دهد :بعد ده خط ...سه شب دیگه داستانت تموم می شه ...شاید فقط سی خط مونده باشه ...دو فصل از امتحان علوم مانده ...همدیگر را در آغوش کشیده ایم ...علوم اهمیت و ارزش این همه همدلی و همراهی و مهربانی او را ندارد ...در آغوش هم می رقصیم ...به او می گویم یک مرد متشخص زمان رقص دستش را روی کمرم می گذارد حرکتش نمی دهد ...می خندد .مامان برام خاطره تعریف کن ...وقتی دنیا اومدم ...وقتی تنها بودی ...وقتی خسته نبودی ...وقتی بازی نمی کردی ...وقتی باهم بازی می کردیم ...بگو ...حرف بزن ...لب ور می چیند :من خوشحال نیستم من هیچ وقت از هیچ چیز شاد نمی شم ...من دلم دوستی را می خواد که همه اش باهاش بازی کنم که منو خوشحال کنه ...مامان تو هیچ وقت دوست خیلی خوب داشتی ؟...آره خیلی !...هم داشتم هم نداشتم واقعا نمی دانم ...انگار یک دریچه بزرگ در قلبم باز شده ...انگار یک دوست گم شده در سالهای دور را دوباره پیدا کرده ام ...به او می گویم :اگه برات حرف بزنم دیگه دهن لقی نمی کنی ...جدی می گوید :نه مامان خیلی وقته دیگه هیچ چیز به کسی نمی گم برای مامان شمسی هم تعریف نمی کنم ...دریچه انگار باز شده دیگر هیچ چیز مهم نیست نه علوم ...نه اشتباهات ریاضی ...نه تلویزیون ...من و تو مهمیم ...سلام دوست من ...می گوید :مامان به خط سی ام که رسیدی داستانت تموم می شه !...می پرسم :سی ام ؟...شاید سه هزار خط دیگه مونده باشه ...می گوید بنویس ...می گویم یادته ازت دوساعت یا یه ساعت برای خودم می خواستم ...یادته می گفتم خوب خودت رو و درست رو مدیریت کن تا من هم بتونم به بعضی کارهای مورد علاقه ام برسم ...سر به زیر می اندازد ...در آغوشش می کشم ...و می چرخیم ...آواز می خوانیم و می رقصیم ...به هم نگاه می کنیم ...می دانم که عاشقانه تر از نگاه بین من و او نیست ...شاید من در پیچ و تاب زندگی و اهمیت دادن بی خود به درس داشتم تو را و شخصیتت را و کودکی ات را از یاد می بردم همه رابطه من و تو شده بود داد و فریاد ...می خواهم از امروز وقتی خودم را پیدا می کنم تو را هم پیدا کنم ...قرار است به سرزمین کودکی هایم برگردم ...می خواهم با تو بازی کنم ...پسرم امروز برای من پدر شو...روز دیگر برادر ...روز دیگر پسر...من دخترت خواهم شد ...من خواهرت خواهم شد ...من مادرت خواهم شد ...روز بعد من دوستت خواهم شد و قول می دهم دوستت بمانم ...
پ.ن ...دوستان عزیزم که به داستان نویسی علاقمندید لطفا زنگ اولی ها را فراموش نکنید و آدرسش را در وبلاگ هایتان لینک کنید ...