شیوای سی و نه ساله
طی چهارسال پیش در روز هفتم بهمن ذوق زده این و این و این و این را نوشتم و ونوشتم وبلاگم فلان ساله و من بسیار ساله شدم ...دقیقا درست است من باید بنویسم بسیار ساله آخر به سلامتی و مبارکی (خودم را تحویل بگیرم )سی و نهمین سال زندگی ام در هفتم بهمن همین پنج شنبه ای که گذشت تمام شد و من وارد اولین روزهای چهل سالگی شدم ...وحشتناک نیست !عجیب است .وقتی نه ساله ،نوزده ساله یا بیست و نه ساله ای فکر می کنی اوه کو تا سی و نه سالگی کو تا چهل ولی واقعا نمی دانی این روزها و این لحظه ها به چه سرعتی می گذرند آنقدر که گاه بر تو پیشی می گیرند ...بین سی و هشت تا سی و نه من هیچ کار مهمی نکردم ...فقط زندگی در حال را آن هم به بدترین نحو ممکن گذراندم ...کتابهای بلندم تمام نشدند ...پسرکم درس خواندنش بهتر شد (اگر این را یک امتیاز مثبت در نظر بگیرم )...کتاب کم خواندم ...روزهایی هم رسیدند که روی کتاب خوابم برد بی این که یک خط خوانده باشم و از نظر کدبانوگری هم چیز جدیدی یاد نگرفتم وآشپزی ام هم بهتر از قبل نشد ...از لحاظ فکری هم از بس روزهای درهم و برهم و جدال آمیز با خود را گذراندم که نمی توانم بگویم این جنگ و جدل ها باعث رشدم شد یا خیر ...به هرحال این همه یک آستانه است که از آن می گذریم .من از خودم در سالی که گذراندم راضی نیستم .
پنج شنبه به مناسبت تولدم برای کانون فیض شیرینی بردم به اضافه یک داستان کوتاه رئال ...در مورد داستان نظرها متفاوت بود ولی یک حرفی آقای یوسفی زد که کاملا درست بود یعنی مدت هاست که من در مورد خودم به این نتیجه رسیدم و آن حفظ سطحی بود که دارم یعنی بالا و پایین نمی روم ...زبان داستانهایم روان است اما داستان فوق العاده نمی شود یعنی چیز خیلی خاصی از آب در نمی آید .با خانم شهابیان و آقای رمضانی که صحبت کردم می گفتند شاید این جریان وبلاگ نویسی و داستان نویسی ام به نوعی دارد باهم قاطی می شود .به او گفتم آخر من آدم ساده ای ام و هرچه می نویسم مثل خودم است وقرار شد داستان را برای بیست و یکم بهمن دوباره نویسی کنم ...دیشب مهتا دوست چندین و چند ساله ام تماس گرفت و بابت تولد کلی تبریک و بابت این طرز تفکر جدید کلی فحشم دادو قول گرفت که زودتر داستانهای بلندم را تمام کنم و به فکر مخاطبی باشم که راحت تر بفهمد ...حالا من میون چند تا دلبر موندم برم کدوم ور ...؟می بینی مرز این آستانه چه قدر سخت است این که اول پیدا کنی خودت کی هستی و چی هستی و چه کاره ای و چه سبکی داری یا می خواهی پیدا کنی ؟...
حتی ورود به اولین روزهای سی و نه سالگی هم نتوانست مرا تغییر دهد .برای خودم سی و نه سالگی بسیار بسیار پرباری را آرزو می کنم ...پر از عشق ،پر از شادی و نور ایمان و پر از نوشتن و نوشتن و نوشتن و خواندن و خواندن و خواندن ...
پ .ن ...یکی از پستهایم یک قسمت از طوبی را دارد یاد آن روزها ی پاورقی طوبی نویسی به خیر