پنج شنبه برای کاری تنها به شهسوار و به جایی رفتم ...کارم تا هشت طول کشید برای برگشتن به خانه پدری باید از مقابل شهر کتاب شهسوار بر می گشتم و چند کتاب که در کتاب فروشی های لاهیچان نبود بهانه ای برای پیاده برگشتنم شد ...به خودم قول دادم از شهر کتاب آژانس بگیرم که در خیابان های خلوت منتهی به خانه مشکلی برایم پیش نیاید ...هوا هوای همیشگی اسفند شهسوار بود با بوی خاکها و شن های ساحلی که با هر موج در هوا منتشر می شد و مرا که در حال قدم زدن در تاریکی و روی آسفالتی به شدت آشنا بودم برد به فضای سالها پیش وقتی هنوز دخترکی سرخوش بودم با رفقایی سرخوش تر از خودم مثل مهتا،الهه و لادن و مانداناو... که غم دنیا به هیچ کجایشان بر نمی خورد و باهمراهی با آن ها ترک دیوار و حتی سوسکی که روی آن راه می رفت هم خنده دار بود ...وقت بهار وقتی با عطر بهارنارنج ،هوا بهشتی می شد، یک ساحل به آن بزرگی برای دویدن ها و پریدن های بی خیال ما کم بود ...

در همین اوهام خوش قدم زدم و شهر کتاب مقابلم سبز شد ...کتابها ی مورد نظرم را نداشتند و من با دو کتاب دیگر آمدم بیرون و یک کتاب سفارش دادم و به خیابان شلوغ برگشتم .بعد به یاد قدم زدن با دوستان قدم زدم و به سه راه خرم آباد و نزدیک سینما رسیدم ...فکر کردم :بگذار برم روی پل ...و به پل رسیدم همان جایی که فضا چیزی معلق بین کوه و دریاست و با غریو فریادهای مرغان دریایی انگار هرگز به هیچ کجای دنیا تعلق نداشته است ...حیف که تاریک بود ولی هوا، هوای شهسوار و نسیم، نسیم دریا بود که بین کوه و دریا می رقصید و ثانیه هایی که رقصان از آنها گذشته بودم و رقصان از من گذشته بودند را به یادم می آورد ...نمی شد ایستاد نمی شد ایستاد و صلیب وار بازو هارا باز کرد و چشمها را بست تا باد دوست داشتنی برقصاندت ...رهگذران به دیدن صحنه های این چنینی عادت ندارند ...عادت ندارند ببینند زنی تنها ممکن است روی پلی بایستد و به هوا بوسه بزند ، ثانیه ها  را در آغوش بفشارد و به یاد رفتگان ،روندگان و آیندگان چشمهایش پر از اشک شود ...با همین افکار و خیالات به میدان امام رسیدم ...هیچ تاکسی نبود که بتواند مرا به خیابان سعدی ببرد ...مگر تا خیابان سعدی چه قدر راه مانده بود ؟...قدم زدم ...بی شک خیلی فرق داشتم با دخترکی که مجله گل آقا می خرید و بی توجه به رهگذران  تا رسیدن به خانه همه خطوط آن را می خواند ...یا همان دخترکی که با پول توجیبی اش کتابهای جین وبستر و علی محمد افغانی را می خرید و در معیت خواهر با خوشحالی می دوید و می پرید که به خانه برسد تا بتواند هرچه زودتر عاشقانه کلماتش را ببلعد ...بعد رسیدم به باغهای پرتقال سر سعدی ...و کوچه سعدی مقابلم قد کشید ...هیاهوی سالها کودکانه بازی کردن ،نجواهای دخترانه و نگاههای دشمنانه ...گلهای پیچ امین الدوله و یاسهای پیچیده شده بر کاج ها ...عطر پدربزرگ و آلوچه ها و بنفشه ها به جانم ریخت ...و جان چنان تازه شد که انگار تا  ته کوچه و خانه دوست داشتنی پروازکرد ...حیف که جای سه درخت کشیده تبریزی انتهای کوچه خالی ست ...زمان در چشمهای من سالها به عقب برگشته بود و مکان هنوز بوی بیست سال گذشته را می داد ...پس این وسط تنها من بودم که دیگر من نبودم ...