فکر می کنم انسان پدیده خیلی عجیبی ست ،اول کلی زحمت می کشد تا جامعه ای  بسازد برای آرامش و زندگی بی دردسر ...بعد خودش می افتد به جان  جامعه و برایش قانون وضع می کند ...بعد قانون ها را خودش زیر پا می گذارد و خودش قانون شکن ها را دستگیر می کند ...فرقی نمی کند شکوفه زده باشد یا بهار دمیده باشد یا طبیعت برقصد و یا زیبایی هایی که خودش ساخته بدرخشد ...فرقی نمی کند انسان به خودش هم گیر می دهد ...گاهی بین همه این شلوغی ها به این فکر می کنم بهتر نبود در جنگلی زندگی می کردم که پر بود از درخت های سر به آسمان ساییده که می رسیدبه یک دشت ...یک تپه هم داشت که آبشار آب زلالی از انتهای ریشه های درختان جاری بودو یک رود می شد در دشت من  ...دورتادورم پر بود از گلهای بهاری ...احتیاج به خوردن و آشامیدن هم نداشتم ... فکر کن داستانهایم آن موقع از چه جنس و قماشی بودند ...؟!اصلا خواننده ای هم داشتند ؟!

ساکت و تنها بین علفهای بلند و گلهای وحشی راه می رفتم ...هیچ حشره ای هم البته نبود که من از آن بترسم ...شاید هم بهتر بود نه زن بودم نه مرد ...یک جنس خنثی بودم ...یک الهه بودم یک فرشته با دو بال حریرصورتی چرک و زیبا ...شاید هم بهتر بود که جن بودم با پاهای برگشته و قدرتهای فوق بشری با ناخنهایی دراز و موهای با فر ریزبلند وپر از برگهای درخت  ...می دانستی من وقتی کوچک بودم خیلی نحس و بد و بدجنس بودم گاهی خودم را جن هم معرفی می کردم...اسمم را هم گذاشته بودم پران و شده بودم مخل آسایش برادرکم ...بدجنس ...این همه سال گذشت و خیلی راحت رسیدم به سالی که در آن در چهل را باید ببندم ...یعنی چه ؟!...این که نشد زندگی ...؟!شد ؟!...این همه کار نکرده ،این همه داستان نیمه کاره ؟!...این همه تنبلی و بی خیالی ؟!...و رسیدن به حس بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین ...و چه نشسته ام بیا و ببین

ارسام می گوید روزی که مخترع بشم دستگاهی اختراع می کنم که همه درس ها را یک دفعه به مغزبشر تزریق کند و دیگر نیازی به تحصیل و مدرسه و دانشگاه نداشته باشم ... من نصیحتش می کنم ولی آخرش می گویم یک دستگاه برای من اختراع کن داستانهایم را از ذهنم به شکل یک کتاب شسته رفته مجوز گرفته پر فروش بدهد بیرون ...می گوید باشه ...

فکر می کنم همان قدر که من ماشینی اختراع کردم شبیه قالی سلیمان که رویش بنشینم و در عرض 5دقیقه با فشردن دگمه ای بروم شهسوار تو هم ماشین تزریق و چاپ را اختراع خواهی کرد ...

فکر می کنم و پقی می زنم زیر خنده و فکر می کنم سال نود هم رسیدو من هنوز آدم نشدم ...

چه زود ؟!چه راحت ؟!نود هم رسید ...روزگار خوش ...

اگر من در این سال(شش ماه اول ) سه داستان بلندم را تمام نکنم ؟!....یک بلایی سر خودم می آورم ...به جون خودم قسم می خورم ...