سلام

حالت چه طور است ؟اگر بخواهی حال من را بدانی ...بدان که بد نیست ...خانواده ات چه طورند ؟اگر بخواهی بدانی خانواده من چه طورند باید بگویم که آن ها هم بد نیستند ...راستی ...!

آسمان شهر تو این روزها چه رنگی ست ؟آسمان شهر من امروز ابری ست ...شهر من گرم است ...مرطوب است وقتی در خیابان هایش راه می روم پیکرم خیس می شود از اشک از عرق از تشنگی و دلتنگی ...

گفتم دلتنگی !...آیا تو هم دلتنگ هستی ؟دلتنگ آسمان آبی دریا درختهای بلند تبریزی و رقص سبز طلایی شان گوشه ی افق ...؟؟؟...این روزها حتی نمی دانم دلتنگی چیست ؟

آیا ساعتها می نشینی و به آسمان نگاه می کنی به بازی ابرها ؟!آیا از ابرها برای خودت شکلهای پشمکی خوشمزه درست می کنی ؟!مثل کودکی هایمان ...مثل اسبم ...مثل دوچرخه ات ...مثل اسب من که رخش بودوسر داشت و دل همه بچه های کوچه باغ شهسوار را برده بود ؟!

اصلا نمی دانم این روزها تو کجا هستی ؟!می نشینی و ساعتها خیره می شوی به سبزی درختها ...برگهای رقصان همیشه سبز نارنج و پرتقال ...به موجهای آبی دریا ...به بازی قاصدک ها روی شنهای براق ساحل ...

این روزها دلتنگی بادی ست که می گذرد ...دل به باد بده و بگذار دل گشاده  شود شاید آسمان هم آبی شد کسی چه می داند؟ شاید یک روز صبح وقتی از خواب بیدار شدیم دوباره همان دخترکان کوچک کوچه باغ باشیم با همان رازها با همان آرزوها ...

وقتی خواستی روی ماه خانواده ات را ببوسی چشمهایشان را ببوس بگذار اشک شره کند و بریزد روی خاک شاید از طهارت اشکهای آنان دریا آلودگی اش را به فراموشی بسپارد .

بازهم برایت نامه خواهم نوشت حتی اگر به من جواب ندهی ...