میان مایگی در نوشتن و یک داستان کوتاه
یاس در مشت
1
همیشه حرفهایم را به شعر گفته ام ،همیشه نوشتن برایم خیلی سخت بوده ،اما این لحظه اگر شروع نکنم ،اگر ننویسم حس می کنم نوک خودکار نه تنها چشمهایم را ،که قلبم را نشانه خواهد رفت ، دلم نمی خواست هیچ وقت این اتفاق بیفتد ،اما هرچه کردم ،نتوانستم جلوی وقوعش را بگیرم .
اولین بار وقتی وارد شد،تا چند ثانیه نتوانستم حرکت کنم ،دلم هری ریخت ، دست خودم نبود .شاید از نظر دیگران او این قدر مهم نباشد ،اما برای من ،این زن نهایت هرچیز بود ،نهایتِ زیبایی ،نهایتِ دوست داشتن،نهایت ِ...
بلندوباریک بود، خیلی جوانتر از سنش نشان می داد . وقتی با بی اعتنایی سنش را در جواب به سوال آن دانشجوی فضول رو به جمع گفت، باورم نشد .شاید ده پانزده سال کم تر نشان میداد.وقتی به او گفتم شانه بالا انداخت و دست لاغرمهتابی رنگش را گذاشت روی سمت چپ سینه و گفت :این جا پیرست ، پسرجان !جان را خیلی قشنگ کشید فکر کردم این طور جان شنیدن تا آخرعمر از یادم نخواهد رفت آن هم وقتی ازسمت و سوی چون اویی باشد . من خیلی سعی می کردم به چشم یک زن به او نگاه نکنم .اما گاهی دست خودم نبود، نگاهم پرواز می کرد، وقتی او بین نیمکت ها راه می رفت و آن عطر ملایم خوش آیندش که من را به یاد عطر گل یاس می انداخت در وجودم می پیچید ،ناخودآگاه چشمهایم را می بستم و انگار با یک موسیقی متن سوررئال در فضا گم می شدم . هیچ وقت نخواستم بگویم یا قبول کنم اسم حسی که به او دارم عشق است ، نه، نمی تواند باشد اگر هم هست نباید باشد ،پس کارم ؟حیثیتم ؟ نباید از یاد می بردم برای چه در کلاس درس این استاد می نشستم. می دانم که این حرف به مفت هم نمی ارزید، حرف عقل بود. عقلی که منطق سرش میشد و دل صاحب مرده ای که میگفت گذشته های زن و پول و کار خودم را از یاد ببرم چون او برای من ...
شایدفکرکنید دنیای من یک دنیای کوچک است و زن دیر،درآن راه پیدا کرده ، من سالهاست کنار دخترها نشسته ام و به حرفهایشان گوش کرده ام ،باآنهاحرف زده ام و حتی باآنها خوابیده ام .دغدغه هایشان را می شناسم .اما در مورد استاد، نه، شناختن او سخت است ،ساکت و در عین حال شلوغ ،شاد و درعین حال محزون ،مرموز و دور از دسترس، نزدیک و خواستنی .نه ،نه به آن معنا، حتی یک بار وسوسه لمس تنش به فکرم خطور نکرد،هرچند آن همه جذابیت ،موهای صاف و سیاهی که از یک سمت شال یا مقنعه شل و ولی که سرش میکرد می ریخت روی شانه لاغر و شکننده اش.چشمهای درشت سبز رنگش باآن آرایش ملایم همیشگی ، مرا با قدرت به سمت خود می کشید ،او شبیه یک الهه بود.خیلی دوستش داشتم و دارم، برایم عزیز بودو هست ، برایم مقدس بود، آن پانچوی بلندی که روی مانتوهایش می پوشید آن ناز و ادایی که ناخواسته داشت همه اش برایم مقدس بود. آن روز که کلاسمان را عوض کردند و به کلاسی رفتیم که تخته سیاه و گچ داشت وقتی با ناراحتی به گچ ها نگاه کرد و گفت من چطور باید با گچ بنویسم حساسیت دارم ،یکی دونفر از دخترها دستکش بیرون آوردند ویکی دونفر از پسرها دستمال کاغذی و من دستمال مرطوب معطر . آمد سمتم و بسته دستمال را گرفت و رو به دخترهای کلاس با ابروانی بالا انداخته با کنایه گفت : این هم... یک آقای باسلیقه ، دخترها..
دستمال را پیچیده بود دور گچ و نوشته بود .من که از کلاس آن روز چیزی یادم نیست، قلبم را می نوشت؟ روی قلبم می نوشت ؟روی چشمم می نوشت؟ روی ...
کارنوشتنش که تمام شد، با یک برگ دیگراز دستمالها ، دستهای لاغر مهتابی رنگش را پاک کرده و دستها را برده بود سمت بینی و به نگاه مشتاق من نگاه کرد . من همان جا به خودم گفتم قید این کار را میزنم. گزارش بی گزارش و سر قولم هم ماندم تا یک هفته بعد که آن مقاله لعنتی هزاربار از فیلتر گذشته را دخترک مقابلش گذاشت و او نقد کرد، چه قدر هم بی پروا.
یادم می آید هر بار من قطعه ای یا غزلی می خواندم ، سراپا چشم می شد ، ازمن ایراد نمی گرفت و این چه قدر ذوق زده ام می کرد . نظرش را در مورد سروده هر کس با یک شعر می گفت ، فکر می کردم آخر این زن چه قدر شعر از حفظ میداند؟ به من که می رسید در جوابم مصرع یا بیتی از حافظ می خواند ،بعد یک لبخند می زد، لبخندی که خاص من و برای من بود ...هربار که کارم ایراد داشت می خواند :ای پسرجان،بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما ،لعنت به من چرا این روزها مصرع اولش یادم نمی آید؟
2
می ترسیدم همیشه می ترسیدم از فریادهای بلند ،از عصبانیت حسام، از مریضی پدر، مادر و بچه هایم، از زلزله، از طوفان ،از باد ،ازتصادف ،از نگاههای ترسیده شاگردهایم وقتی برای هر واژه، برای هر کلمه، با نگرانی به دهان من چشم می دوختند ،انگار که آن کلمه وحی منزلی ست از آسمان .آن لحظه که مقابل دادگاه ایستاده بودم وبازوی حسام را محکم گرفته بودم ،وقتی مامور باتومش را گرفت سمتم و در هوا چرخاند هیچ وقت متوجه نشد جنس ترسهای من فرق می کند با ترس رفتن زیر ضربه های سخت .من ِزن من ِمادرهمیشه می ترسیدم کسانی را که دوست دارم در حال زجر دیدن ببینم. آن روز هم می ترسیدم، حسام کاری کند که به آسیب دیدنش بینجامد .حسام دستهایش را مشت کرده بود و می لرزید، شانه هایش را محکم گرفتم و با تمام قدرتم هر دویمان را عقب کشیدم .مامورکه رد شد ،همانجا حسام را محکم بغل کردم گفتم : نه نرو جلو، هیکلش را نگاه کن ببین چه قدر ضعیف است ، می میرد و گرفتار می شویم و جمعیت هجوم آوردند.گفتم: بیا فرار کنیم همیشه هم فرار کردن بد نیست. خنده اش گرفت من هم خندیدم وقت این نبود که بپرسم به چه می خندد ؟ فقط باید فرار میکردیم. باهم دویدیم و همه چیز تمام شد .دیگرحتی یادمان نیامد اصلا برای چه ازمقابل ساختمان دادگستری می گذشتیم . یک عده مرد و زن مقابل آن تحصن کرده بودند ما می گذشتیم حسام ناگهان ایستاد و پرسید :این جا چه خبراست ؟ چه شده ؟..مردی جواب داد :پارسال سرکارگرمان رابا یکی دو نفردیگربخاطر اعتراض به حقوقمان گرفته اند ...بقیه حرفهای مرد انگار در فضا گم شد ...دست حسام را کشیدم که برویم و داشتم میگفتم بیابرویم، که مامور ها سر رسیدند. بعد ما بودیم که جلوتر از همه میدویدیم . من و شوهرم هیچ وقت ادعای مبارزه نداشتیم. من هیچ وقت جز عروض وشعر چیزی درس نداده ام .اولین بار که حسام را بردند باورم نمی شد به دلیل یک لحظه لرزیدن یا یک لحظه مشت گره کردن باشد .جلوی مامور قسم خوردم که هیچ چیز درزندگی من و حسام پنهان نیست باورش نمی شد . بالا آمد حکم تفتیش داشت .آمد همه کتابها را جلد به جلد گشتیم من، او و مامور جوانتری که خیلی مودب بود ،برایشان چای دم کردم با ادب نشستند و نوشیدند باور کنید، هیچ مشکلی پیش نیامد حتی به رسیور نگاه هم نکردند اما تمام وسایل شخصی حسام را گشتند ،خیلی خواهش کردم که بگویند دلیل این دستگیری و شک و تفتیش چیست ؟جواب داد نمی داند شاید گزارش مغرضانه ای بر علیه ما رد شده باشد ،عذرخواهی کردند ورفتند، حسام را بعد از سه روز آزاد کردند .حسام با دیدن گریه های من مثل همیشه خندید ، مدام می گفت : هیچ اتفاق خیلی بدی برایش در بازداشتگاه نیفتاده، فقط یک اشتباه بود، یک اشتباه جزئی اما من مثل همیشه می ترسیدم، مدام رفتار و کردار خودم را زیرذره بین می بردم نکند به خاطر فلان حرفی باشد که فلان جا زده باشم نکند به خاطر فلان داستانی باشد که فلان جا نقد کردم . نکند با حرفهایم ناخواسته باعث آزار کسی شده باشم . من خیلی بی منظور حرف می زنم هیچ حقی هم برای خودم نمی خواهم هیچ جا هم نگفتم حسام وقتی که به خانه برگشت سه چهار لکه ی کبودی روی شانه ها و سر زانوانش داشت به هیچ کس نگفتم به چه چیزهایی تهدید شده بود چون مطمئن بودم همه مسئله یک سوءتفاهم بزرگ است .اما این سه روز که این جا هستم بارها و بارها به بازجوهای قبلی هم گفتم باور کنید نه خودم، نه خانواده ام و نه همسرم و خانواده اش دارای هیچ مسئله و گرایش سیاسی نیستیم ،اصلا سنمان به دوران سیاه سیاسی کاری نمی رسد، حوصله هیچ حرف و حدیثی را هم نداریم آن عکس ها ی مقابل دادگاه ،آن ترسیدن ها و دویدن ها هم که همان اول به شما گفتم جنسش از نوع ترسهای همیشگی من بوده .به هرحال بین من و شما هم خداوند حاضرو ناظر است.
3
مرد جوان نفس بلندی کشید وپشت پنجره ایستاد ،ابروها گره کرده و دستها روی سینه جمع. عذاب وجدان داشت دیوانه اش میکرد. یک اشتباه. یک گزارش نا بجا و حالا او و استاد این جا ؟ ماسک سیاه را به صورت زدو دستکش به دست کرد ، بسته دستمال مرطوب را از جیبش بیرون آورد ،روی بسته چهره مهتابی رنگ زنی بود که گونه اش راروی گل رزدردستش گذاشته بود،یک دستمال بیرون کشید ،ازبیرون، اتاق پر از سیاهی بود با یک لکه نور زرد تند که از چراغ بالای میز شبیه به یک طناب دار روی گردن کج شده زن افتاده بود . در را بی صدا باز کرد و داخل شد ، بوی نم بینی اش را پر کرد،نزدیک تر که شد ،عطر یاسهایی که دوست داشت از زن به مشامش رسید اما عطر،طراوت همیشگی را نداشت. ،عطر گلهای یاسی بود که ساعتها در مشت نگاهشان داشته باشی ،بدون این که دستکشش مماس با پوست زن شود، خون خشک شده ی کنار لبهای او را با دستمال پاک کرد، زن خودش را عقب کشید ،شانه هایش را تکان مختصری داد و صاف نگاهشان داشت ،نگاهش از بین پلکهای متورم به دیوار روبه رو ، دوخته شده بود ،آرام و با دلواپسی خاص زنانه ای یقه باز و نامرتب مانتوی زن را بست و بدون این که دستش به شانه او برخورد کند پانچو را روی شانه ها ی او مرتب کرد طوری که برجستگی سینه هایش پنهان شوند. حالا زن برایش عزیزتر شده بود ، بغض کرد، از این فکر لرزید، نکند زن اورا بشناسد ،نکند استاد شفقت کلاس های ادبیات بفهمد پشت این نقاب سیاه صورت چه کسی مخفی ست ؟ نباید بفهمد او کیست ؟ اگر بفهمد ؟زن ساکت بود ،حرف نمی زد ،مرد فکر کرد :خدا را شکرکه همه چیزبه خیر گذشت .لیوان روی میز را برداشت ،پر از آب کرد و نزدیک دهان زن برد ...زن جرعه ای نوشیدو سرفه اش گرفت ،دست لرزانش را روی معده اش گذاشت و خودش را عقب کشید و به ماسک سیاه مرد نیم نگاهی کرد ،آه بلندی کشید و دستهایش را مشت کرد ،ناخنهایش در پوست کف دستش فرو رفتند . مرد آب دهانش را فرو داد ،گلویش به شدت درد می کرد ، دلش می خواست حرف بزند،شعر بخواند ،دلداری بدهد ،نوازش کند ،گریه کند اما نمیتوانست. زن نباید او را میشناخت. باید میرفت..
در را باز کرد، هوای سردی از فضای نیمه روشن راهرو به داخل هجوم آورد.
دستش روی دستگیرهی در لرزید وقتی صدای لرزان زن راشنید که میخواند:
ما برفتیم، تو مانی و دل غمخور ما پسرجان!
جانِ آرام و بی جان زن سکوت مطلق اتاق و هجوم سرما را شکافت و درفضایی نامعلوم در انتهای تاریکی گم شد .
شیوا پورنگ