یک طوری ست این وبلاگ نویسی شاید مثل آینه باشد یا شاید مثل صدای وجدان چون تو در آن حرف می زنی و حرف هم می شنوی یعنی می بینی ،بخصوص که از روزهایت و حس و حالت بخواهی در آن بنویسی ،بخصوص وقتی دوستانی هم داشته باشی در رده سنی خودت که گاهی تو را در مقابل اشتباهاتت  نصیحتی کنند و تو هم بدانی که در مواردی اشتباه داری و حوصله مواجه شدن با خودت را نداشته باشی فکر کنم علت این که بیشتر اهالی دنیای مجازی با نام مستعار می نویسند همین رویارویی با این قبیل مسائل باشد  .اما بالاخره چی ؟این وجدان که همیشه نباید خواب باشد همیشه هم نمی شود نگفت خلاصه جانم برایت بگوید که امسال تابستان شیوا فولاد زره تصمیم می گیرد یک برنامه سفت و سخت برای امیر ارسلان ارسام نامدارش بچیند که او را از بطالت روزمرگی نجات دهد .بنابراین یک تفحصی در انواع و اقسام کلاس ها کرد و ارسام را ثبت نام کرد .

حالا من می گویم کلاس شما می شنوی کلاس ؟چرا این جا ننوشتم خوب می دانستم دعوایم می کنید و حوصله نداشتم با این وجدان بیدار  مواجه شوم چون به شدت درگیر مهرسیما و مشکلات ریز و درشتش بودم که ارواح عمه نوزاد مرگ شده ام خیلی به آن پرداختم بگذریم .ارسام به این کلاس ها می رفت و می رود .شنا می رفت دوره اش تمام شد و من آن قدر در تماس گرفتن زرنگ هستم که زنگ نزدم دوره بعدثبت نامش کنم از این هم بگذریم آره کلاس های دیگر ارسام عبارتند از خوشنویسی و ریاضی و پرورش خلاقیت و استعدادو بازیگری و انگلیسی و از خوش شانسی یا بدشانسی یا حالا بازی روزگار همه ی این کلاس ها صبح برگزار می شوند و در باقی ساعات روز پسرک من به تماشای تلویزیون ،اسلحه بازی ،بازی کامپیوتری ،بازی با پی اس پی ،جنگ با دشمنان خیالی و غیر خیالی ،می گذراند تکلیف های ریاضی اش را انجام نمی دهد کتاب نمی خواند یا خیلی کم می خواند سناریوی نمایشنامه را از بس حفظ نکرد نقشهای متفاوتی که را می توانست بردارد را از دست داد اعتماد به نفسش را هم از دست داد و امروز به استاد بازیگری اش گفت من خیلی کلاس می روم و کلاسهایم فشرده اند و نمی رسم بخوانم و استادش با حیرت گفت نیم ساعت به نظرم کافی ست اما به پسرک من که در ابتدای بازیگری اش گفت من نقش عقاب می خواهم عملا همان عقاب رسید که هیچ دیالوگی ندارد و فقط یک دور باید بیاید و بچرخد .آه چه آرزوهایی داشتم من فکر کردم پسرم برادپیت ایران خواهد شد .خیلی غصه خوردم مضاف بر این که در ریاضی و خوشنویسی و انگلیسی هم پیشرفتی نکرد.در کل ارسام تن به کاری که دوست ندارد نمی دهد و بدبختی این است که او هیچ چیز دوست ندارد هیچ چیز .جز جنگ با دشمنان خیالی از قبیل دایناسورهای ژوراسیک پارک .دشمنان بن تن که تا سه سال پیش دشمنان بتمن و اسپایدرمن بودند.پارسال پیش مشاور هم بردمش و او طوری مشاور را دور می زد که آخرش من و مشاور گیج و حیران ماندیم که ایراد از مشاور است از مادر است از پدر است و اگرنه این پسرک که هیچ ایراد و اشکالی درش نیست آقا منش لوطی وحرف گوش کن و حسابگروآینده نگر  وخوش فکر و خوش تیپ و قربون دست و پای بلوریش بروم و مامانم این ها و این که فکر می کنم یکی از دلایل متوسط شدن در زندگی بی علاقگی ست و من اصلا دوست ندارم او فردی متوسط شود .

خوب من ساکت می شوم دعوایم کنید .