و این است دیگر ،زندگی ،یک روز صبح بیدار می شوی و می بینی اسبت کنار در خانه نایستاده است .بیرون می روی و می بینی درختهای پرتقال و نارنگی نیستند .می بینی بوی دریا نمی آید .جاده ی باریک سنگ فرش بین پله های بلوکی ایوان بی حفاظ تا چشمه ی انتهای حیاط که سقفی از درختهای مرکبات و حاشیه ای از خاک رس محکم و پوشیده شده از سبزه داشت نیست .مارهای آبی اطراف چشمه به دیدنت به سوراخشان نمی روند .سگ ماهی ها در آب چشمه شنا نمی کنند .چشمه آب ندارد آفتاب تند می تابد .مزدای بابا همان بوی سابق را نمی دهد .نوار هندی در ضبطش نمی خواند .ماشین به لاهیجان نمی رسد تا تو بروی در رویای غلطیدن روی این تپه های سبز که فکر می کنی چای نیستند و چمنند .

می بینی نمی توانی دامن شلواری  زردت را بپوشی با بلوز سورمه ای با گل های ریز و در بلوار بدوی و آن دو دختر دانشجوی خوشگل با موهای کوتاه و بلند نازت کنند و بگویند وای چه نازه و تو به خواهر نگاه کنی که یعنی او نازتر است .

می بینی تو دیگر تو نیستی .شب ها نمی ترسی .به جن و پری فکر نمی کنی .به قصه های هیولاها فکر نمی کنی .به دریا فکر نمی کنی به این که بدوی داخل آب و بی محابا بزنی به موج ها و شادمانه فریاد بکشی .رویا می بافی اما چه رویایی ؟!

می بینی به این فکر نمی کنی مادربزرگ ممکن است سحر بیدارت نکند .مادر بیدارت نکند .پدر دوستت نداشته باشد .زلزله بیاید و بمیری قبل از این که ازدواج کنی و مادر شوی

به این فکر نمی کنی که عروسکت پسر باشد یا دختر

بلند می شوی .کورمال  خودت را به تخت پسرت می رسانی با شورت بن تن سرش را روی سر اسپایدرمن گذاشته و اسپایدرمن را در آغوش کشیده و خوابیده است .می بوسی اش

می بوسی اش

می بوسی اش ...

پسرم چه زود زمان می گذرد .

تا دیروز

من دخترکی بودم امروز از خواب بیدار شدم اسبم کنار پنجره ام نیست .مهتاب صدایم نمی زند .باغ خیابان شده است .آفتاب تند تر می تابد .کوه لبخند نمی زند .

 

 

 

پ.ن ...دوستان مهربونم از نظراتتون در خصوص پست قبل متشکرم بازهم اگر کسی نظر نداده و نظر خاصی داره لطفا بگذاره ...