شهربانو اثر آقا ی محمد حسن شهسواری بیش از آن که تصور می کردم ساده بود،داستان زنی که همه ی ما طی این سالها می شناسیم ،آدمهای خوب ،آدمهای بد ،داستانی ساده با روایتی ساده و تنها چند فلش بک گذری به گذشته و پایانی معلوم واستفاده از حضور نویسنده در متن ...

همین !اگر داستانهای ساده دوست دارید  این کتاب را بخرید و بخوانید .

پ .ن 1...

اولین باری که اسم محمدحسن شهسواری را دیدم در مصاحبه ای با نویسنده در  چلچراغ بود .نزد خودم فکر کرده بودم حالا این محمدحسن خان مثل فامیلی اش شهسواری هست یا نه ؟!...بعدها هم نفهمیدم تا این که  در کتاب شهربانو قهرمانان داستان جایی بین جاده های دو هزار مشغول گشت و گذارند دوباره فکر کردم آها دوهزار !البته دوهزار معروف تر از آن است که فقط شهسواری ها آن را بشناسند اما خوب آقای شهسواری اگرواقعا شهسواری هستید پس سلام هم شهری !

پ .ن 2...

اسم مادر بزرگ شهربانو بود ،دستهای چروکیده اش را می گذاشت روی صورتم و موهایم را نوازش می کرد گاهی هم دعوایم می کرد و من زبان درشتی می کردم و جوابش را می دادم ،چشمهایش سبز لجنی غرق در خاک بود رنگش منحصر به فرد بود مادربزرگ راستی تو الان کجا زندگی می کنی ؟دستهایت را دیگر روی صورتم نمی کشی .خوابت را دیده بودم که کنار دروازه نشسته ای ...یعنی هنوز همان جا زندگی می کنی ؟انتهای سعدی داخل باغ ؟...زیر درختان پرتقال هنوز هیزم ها را روی هم می گذاری و با کمک مصطفی آتش به راه می اندازی و یک کته ی خوشمزه بار می گذاری ؟آیا هنوز بادمجان ها را سرخ می کنی و در شکمشان گردوی چرخ کرده و سبزیجات معطر و رب انار می ریزی .هنوز هم اگر مثل بچگی ها گردوهای داخل بادمجان را بخورم دعوایم می کنی ؟

 

پ .ن ۳

باران بارید و زمین نفس کشید هوا خنک باد به راه ...رقص با باد جایتان خالی ...