نمی دانم وقتی شروع به صحبت  می کنم این حجم عظیم صدا از کجای این حلقوم ریغماسونه این همه اوج می گیرد ،آن وقت فرض کن این صاحب صدای عظیم عصبانی شود و بی شعور هم شود و تمام اعصاب آرام کننده مغز سرکش و نافرمانش هم به نحوی کلید کنند که هیچ مهر و عاطفه مادری هم نتواند خاموشش کنند به جان عزیز شما نباشد به جان خودم همه ی کوی شقایق صدای مرا می شنوند ،شاید هم تا کوه مقابل برود و انعکاسش برگردد و روی سرم آوار شود .چرا صدای من این همه بلند است .چرا خشمم این همه زیاد است .

آن روزها کتابهای روانشناسی می ریختم دورم و می خواندم آ...می خواندم ...بی تاثیر هم نبودند خوب بودند اصلا خواندن کتاب روانشناسی خیلی خوب است کتابهایی مثل چهار اثر .عشق و دیگر هیچ .اتوبوسی به مقصد بهشت دیل کارنگی لئوبوسکالیا .شین .وین دایر.کاترین پاندر و ....

آه که سرم از هجوم این همه فانتزی جورواجور پر است، شده ویترین مستعمل مغازه ای در جنوبی ترین ناکجا آبادی که هیچ بادساحلی هم نمی تواند سر در تفتیده اش را خنک کند .و مدام چراغهای شب نمای یک در میان سوخته اش روشن و خاموش می شود .و اگر مشتری حسب اتفاق گذرش به آن بیفتد و کوبه ی شکسته اش را بنوازد به چوبهای پوسیده ی در، صدای بلند این حلقوم به فریاد ندارم او را چنان برماند که بدود آن چنان که حتی باد نتواند هم رکابش شود .

تابلوی مغازه چوبی و شکسته و یک بری آویزان شده از سمت راست  و آن قدر باد به آن نواخته که دیگر خودش یا دگرفته با هر تلنگری چون پرچم شکست خود را بتکاند .شب ها تاریکی قیرگون مذاب می ریزد روی ساحل مغازه ی بی در و پیکرمغزم ...نه ماهی نه ستاره ای نه چراغ چشمک زنکی .

باد شنها را بلند می کند و حلق پر می شود از شن آن وقت است که صدا می برد .صدایم می برد .مرگ می آید سراغ من .سراغ مغازه ام  سراغ هستی ام ...

فرشته می پرسد :چه کردی ؟من آینه ای مقابلم می گذارم و در آن به خودم به چشمهایم به لبهایم به موهایم به همه ی آن چه از من هیبتی انسانی ساخته اند نگاه می کنم و انگار که انعکاس صدای فرشته است از حلقومم :چه کردی ؟

چه کردی ؟

چه کردی ؟

..

..

..

شاید انسان همه ی انسان ها همه ی ما مجموعه ای باشیم از باید ها و نباید ها .تابوها و تابو شکنی ها .صداهای بلند و صداهای کوتاه .فریادها ی بی فریاد رس .شاید همه ...شاید هم نه ...اصلا چه اهمیتی دارد .زمین به چرخش خود ادامه می دهد.