اندر حکایت آب و هاون
من آدم سو تفاهم نیستم ،هیچ وقت از کسی کینه ای طولانی مدت به دل نمی گیرم ،آدمی هم نیستم که بدی های یک شخص را فراموش کنم گیرم خوبی هایش یادم برود اما بدی هایش یک جایی در آرشیوهای پنهان ذهنم می ماند .می ماند برای لحظه ای که آن شخصیت ،آن آدم از یک جایی از تاریخ زندگی ام دوباره قد بکشد و ناراحتم کند گیرم با زخم زبانی با یادآوری عیب بزرگی از من آن وقت نه در مقام دفاع بر می ایم نه جنگیدن متقابل فقط آن آرشیوهای مزخرف ذهنی قد علم می کنند که ما هم هستیم نگاهمان کن ...تمام مدت می خواهم با این حس که نامش کینه است مبارزه کنم دوست دارم بگویم من اصلا ادم کینه ای نیستم اما وقتی این آرشیوها و احساسات ناگهان چون آتشفشان می ریزند روی سر و صورتم !به آن چه باید بگویم .سوءتفاهم هم جز با نشستن و صحبت کردن آرام راجع به آن حل نمی شود .که آن هم در جامعه ی اطراف ما خیلی کم اتفاق می افتد که تا نزنیم طرفمان را له و لورده نکنیم راحت نمی توانیم بنشینیم و رفع سو ءتفاهم کنیم .فکر می کنم روابط اجتماعی این روزها در جامعه ی ما شبیه به آب در هاون کوبیدن است .
پ .ن 1...اولین بار که چای سبز خریدم از یک ویزیتور چای در اداره بود .نتوانستم با ان کنار بیایم .تلخ بود و نمی چسبید .بعد ها دیدم اصلا چای سبز دم کردن نمی خواهد فقط باید در لیوان مخصوصش بریزی و سه تا پنج دقیقه ی دیگر نوش جان کنی آن را با دارچین و هل و نبات و زنجبیل مخلوط می کردم و قابل تحمل می شد .تا این که یک بار به پیشنهاد فروشگاه رفاه ابتدای خیابان خزر یک بسته چای سبز با طعم بهار نارنج خریدم .و واقعا راضی بودم نمی دانم بهار نارنجهای خشک شده ی داخل چای سبز چه خاصیتی به چای می دهند که انگار داری بهار شهسوار را می نوشی من هم که همیشه حسرت زده ی بهار شهسوارم این چای به من خیلی چسبید .و امسال تمام سحری های ماه رمضانم را یک لیوان چای سبز با طعم بهارنارنج به خودم هدیه کردم .جالب این جاست که چای سبز خیلی سریع غذا را هضم می کند و باعث می شود اثری از آن احساس سنگینی که معمولا بعد از خوردن سحر به آدم دست می دهد نباشد .
پ .ن 2...ابر صورتی کتابی ست از آقای علیرضا محمودی ایرانمهر .این کتاب در بین بیشتر مجموعه داستان هایی که این مدت خواندم تک بود .از آن لحاظ که داستانهایی خاص دارد زبانی قشنگ و در بعضی موارد شاعرانه و توصیفی .ایرادی که به بیشتر نویسندگان جوان می گیرند که این طور ننویسید اما در بین داستان ها آن آن طور نوشتن بود و دلنشین و بدون ایراد بود البته .این آقا در همان دوره ای که من هم برای جایزه ی ادبی اصفهان بودم داور بخش داستان کوتاه بود .چند وقت پیش داستان جنگل ابرش را در اینترنت خواندم و یادم آمد من ابر صورتی را خریده ام یا هدیه گرفته ام و هنوز نخوانده ام بنابراین اولین گزینه ام شد بعد از کتاب "چه زود بزرگ شدم" و واقعا هم چسبید .شما هم بخوانید و علاوه بر این که داستانهایی با زاویه ی دید خاص و منحصر خواهیددید از خواندنش لذت هم خواهید برد .