روح لاهیجان
امروز اول شهریور است به همین سادگی روزهای تفتیده ی گرم تابستان تمام می شوند .من هنوز اینجا هستم .انگار که کجا باید باشم؟ .به مونیتورم پشت می کنم و از پنجره به شهر نگاه می کنم .به چمنهای جدیدی که کارگر ها در باغچه های جدید کنار اداره کاشته اند .به رزهای لاغر و جوان به لاله عباسی های رنگارنگ کنار چمنها به درخت مینیاتوری زیبای مقابل اداره ،پیاده گز می کنم سمت خانه ی مامان شمسی ،کلی سنگ مقابل استخر ریخته شده ،ورودی اش را انگار دارند جوی آب درست می کنند سطح سیمانی بلوار کناری استخر را سنگفرش کرده اند سنگهای منظم سپید و آجری انگار .یک لحظه می ایستم و نگاه می کنم وقتی شش ساله بودم سطح کناری استخر خاک محکم کوبیده و سنگفرش بود وقتی به عنوان دانشجو به این شهر آمدم سطح بلوار کناری دور استخر قطعات بزرگ سیمان شده بود .شبیه به یک آسفالت بتونی .بعدها بعضی قسمتهایش را صاف تر کردند تا پیست اسکیت بشود .آن قسمت هیچ وقت به صورت دائم پیست اسکیت نشد اما صاف ماند .حالا این سنگ فرش منظم کنار هم قشنگ است .گلهای لبه ی استخر هم قشنگند.گاهی حالا صبحهای خیلی زود بوی پاییز هم می آید .بوی پاییز لاهیجان خیلی خوب است .بوی برگهای خیس قهوه ای نارنجی می پیچد در فضا .سرما می آید و روی گونه هایت را نوازش می دهد .سرمای پاییز لاهیجان خیلی خوب است .بازارروزش رنگارنگ و زیباست .غرفه های سبزی و میوه کنار هم بوی زیتون تازه ی رودبار و سبزی های محلی بوی خیارشورهای دست ساز و ماهی های دودی و بوی خوش هیاهوی دانش آموزان با لباسهای بدرنگ این روزهای مدرسه شان .
پشت گابنه یک مسجد بزرگ قدیمی زیباست تا به حال داخلش نرفته ام می خواهم به دیدنش بروم به این مسجد بزرگ قدیمی که اکبریه نام دارد .من نوزده سال است این جا زندگی می کنم و هنوز این مسجد را ندیده ام اوه خدای من نوزده سال !چه عمری بر من گذشته است و خود نمی دانم .
دیروز درگیر این گذر عمر شدم مثل جتی که موتورش نیم سوز است نشستم و تند تایپ کردم هی تایپ کردم .بعد هی شیوای ویرانگر مسخره ی وجودم می امد بالا و می گفت :وای این ها چیست که می نویسی این چه داستان چرندی ست که داری سرهم می کنی خوشحال هم هستی که به فصل آخر رسیدی و داری زور های آخرت را می زنی هی هم می شمری که در روز چند کلمه می نویسی حالا کو تا بازنویسی اصلا چند نفر پیدا می شوند که این داستان را دوست داشته باشند ؟اصلا از کجا معلوم نشر مورد علاقه ات داستانت را قبول کند ؟اصلا از کجا معلوم در بازنویسی خوب از آب دربیاید .اصلا همان داستان طوبی از همه بهتر بود می دانم اما اگر ان را هم دست بگیرم به خودم می گویم این چه داستان بدی است که نوشته ای .
بعد می گویم زنگ بزنم به شهلاجانم هی غر بزنم و او دلم را گرم کند اما او که گناهی نکرده هی غرهای من را گوش کند ،سرم را روی پنجره می گذارم کوه از بین این همه آپارتمان قد کشیده برایم دل می سوزاند و ابرهای خاکستری هی عشقبازی می کنند و هی آبستن تر می شوند .اما کی باید فارغ شوند ؟من خواب دیده ام باردارم و عجیب این که خوشحالم و عجیب تر این که دوشنبه ی هفته ی قبل روز زایمانم است و عجیب تر از همه این که دلم دختر می خواهد .دختر! دختر!! دختر!!! دختر خیلی باوفاست مادر .
پسرم می گوید :روح آدمها بزرگ نمی شود فقط جسمشان تغییر می کند پس بابا بزرگ درون تو هنوز یک پسر بچه ی بازیگوش زنده است نه یک مرد هفتاد ساله همه سکوت می کنند دلم می خواهد جیغ بکشم ذلیل مرده چرا ریاضی ات را این قدر خوب تمرین نمی کنی که این حرفهای قلمبه سلمبه را تحویل همه می دهی و همه می گویند چه پسر خوبی داری به به و او به سقف نگاه می کند و خوش خوشانش می شود و احساس خوب فیلسوف بودن و بزرگ بودن می کند ، نگاهش می کنم موهایش بلند شده و چهره اش زیبانر موی بلند خیلی به او می آید به نیم رخ ایرانی باشکوهش به سر خوشگلش که اگر دختر بود و موهایش را دم اسبی می بست کلی به اش می امد که اگر دختر بود دیگر نیازی نبود موهایش را پوژ
(پوش ؟)بدهند .چه بهتر که روح آدم ها از همان اول رشدی خوب داشته باشد که بزرگ باشد که هی کش بیاید و هی ببخشد .راستی روح شهر ها چطور آن هم هیچ وقت تغییر نمی کند چه خوب چه خوب ای کاش می شد چشمهایم را ببندم و روح لاهیجان را همان طور ببینم که بود با خیابانهایی سنگفرش شده و خانه هایی با سقف های سفالی و کودکانی که با یک چوب و یک چرخ روی این سنگفرشها بازی می کنند و بعدها می شوند بهترین دکترهای ریاضی فرانسه رفته !روح لاهیجان آیا این روزها بخاطر این همه زخم که بر پیکرش خورده آیا گریه می کند آیا چشمهایش را می بندد و خودش را مقابل آینه همان دخترک بکر روزهای اول بلوغ می بیند .که چشمهایش می درخشد و گونه هایش گل انداخته .آدم ها جسمشان بزرگ می شود پیر می شوند زخم می خورند شهر ها قد می کشند هوایشان مشبک مشبک جا می گیرد بین کلی سنگ و گچ و دیوار پیش ساخته .روح ها زندانی می شوند .راستی زندانبان روح من کلیدت را کجا قایم می کنی ؟!