نامه ها :نامه ی دوم :ماه من
سرم را به عقب بر گرداندم و به سیاهی آسمان نگاه کردم هزار ستاره در ان می درخشیدند مثل آن هزار ستاره ی درخشان که در چشمانت می رقصیدند و تو شادمانه فریاد می زدی و می خندیدی و می درخشیدی .
ایستادی مقابل آینه دست کشیدی به قرص ماه صورتت .آه کشیدی .من خندیدم و پرسیدم :چه شده ؟گفتی :نگاه کن چه قدر لک برداشته صورتم .نگاه کردم .
سرم را به عقب بر گرداندم (مرسی از تذکرتان ) و به سیاهی آسمان نگاه کردم .ماه از پشت کوه سرک می کشید ،آه که چه زیبا بود .نیمش زیر ابرهای ابهام هر ماه پنهان بود .
ماهِ من .هیچ زمانی ،هیچ کجا ،هیچ کس دیده ای کسی ماه را که نگاه کرد نگوید چه زیباست .؟بگوید ماه روی صورتش لک دارد ؟
تو ...آن قدر می درخشی که هیچ کس لک های قرص ماهت را نمی بیند .
سرم را به عقب خم می کنم می گذارم باد بیاید و بوی تو را بدهد و بوی دریا را و بوی شادمانه ی خنده های تو را ...بیا که بیمار خنده های تو ام .بیشتر بخند .