یادم می آید وقتی اولین بار ارسام کاری یاد گرفت کلی ذوق کردم .اولین کاری که او یاد گرفت زبان در اوردن برای کسانی بود که با آن ها احساس نزدیکی و صمیمیت می کرد .بعد وقتی در آغوشم می گرفتمش و دست کوچکش به پشتم می رسید آرام آرام به پشتم ضربه می زد . یاد گرفت وقتی که من اتل متل توتوله می خوانم روی پایش بزند .وقتی پدربزرگش دستهایش را بالا می برد و صدایش می کرد او هم صداهای نامفهومی تولید می کرد و دستهایش را بالای سرش می برد .زود یاد گرفت ببوسد لبهایش را محکم به هم فشار می داد و صدای بوسه در می آورد .زود یاد گرفت دست بزند .صبحها که از خواب بلند می شد همیشه دست می زد .اولین بار که غلت زد به گریه افتاد .وقتی یاد گرفت بنشیند پایش را روی پای دیگر می انداخت .بیسکوییت مادری در دست می گرفت و به آرامی با دندان های مقابلش می جوید .آن قدر زود دندان در آورد که در جشن دندونکش بلد نبود بنشیند .همه ی این حرفها را زدم که بگویم پسرم بالاخره روی صحنه رفت و نقش عقاب را با سه دیالوگ بازی کرد .موش موشک حالا نه این که بگویید هر مادری عاشق بچه ی دست و پا بلوری خودش است .اما ارسام در به دست آوردن نقش هایش در این نمایش حاشیه هم  داشت .نه که پسرکم کمی سر به هواست  وبیشتردر خیالات بسر می برد نقش گربه و سگ که دیالوگ بیشتر داشت را از دست داد .اول قرار بود نقش گربه را بازی کند این نقش را از او گرفتند .بعد یک روز با خوشحالی آمد و گفت مامان نقش سگ را گرفتم ولی در کمال تعجب دفعه ی بعد گفت استاد دوم نقش را از من گرفت .حالا چه دستهایی پشت پرده بودند که براد پیت مرا کشف نکردند من نمی دانم .یادم می آید روز اول هم گفته بود من  عقاب بودن را دوست دارم .و من نمایشنامه را ورق زده بودم و خندیده بودم :اما عقاب که دیالوگ نداره .و استاد سه دیالوگ برای ارسام نوشت .و او به آرزویش یعنی عقاب بودن رسید .صورتش را نقش انداختند .بینی اش را مشکی و لبهایش را سبز کردند دو بال بزرگ قهوه ای کاغذی هم به لباس قهوه ای اش منگنه کردند من انتهای سالن نشسته بودم تا ساعت شش و منتظر بودم  نمایش آغاز شود .استاد دوم همان که نقش ها را از ارسام می گرفت رفتارش  با او خیلی جالب نبود از گوشه ی چشم نگاهش می کرد به نظرم با او نامهربان بود اما برای پسرکم انگار اصلا مهم نبود .نمی دانم شاید بی خیالی پسرک باعث شده بود چنین حسی  در استاد ایجاد شود . همیشه ادم حساسی بودم برخورد آدمها برایم خیلی مهم بود .همیشه می توانستم حس کنم طرف مقابلم وقتی به من نگاه می کند وقتی با من حرف می زند در درونش چه حسی نسبت به من دارد دوستم دارد یا دارد در ذهنم طناب دار می بافد استاد وقتی فهمید من مادر ارسام هستم رفتارش اندکی تغییر کرد به روی خودش نیاورد که مرا دیده اما من لحظه ای که مرا دید ،دیدم نه این که من هم در آن فضا و موقعیت آدم مهمی باشم نه !ابدا !همه ی این ها وقتی بیشتر برایم ثابت شد که پسر بچه ای که نقش سگ را بازی می کرد خیلی عادی و بی احساس نقشش را  بازی کرد مثل این که بخواهد درس جواب بدهد.البته او هم مثل پسر بچه من عزیز پدر و مادرش است و صد در صد مادر و پدرش از بازی کردن او لذت بردند .اما من احساس کردم پسرمن خیلی بهتر بازی می کرد می دانم مهم نیست مهم این است که ارسام نقشش را در زندگی خودش خوب بازی کند من هم باید یاد بگیرم همان طور که ارسام شاد بود شاد باشم باید یاد بگیرم که اگر چه داستانهای خوبی تا امروز ننوشتم خودم را دوست داشته باشم و ببخشم سعی کنم کتاب زندگی خودم را خوب بنویسم .

 

پ .ن در این سایت عضو شدم .فعلا تند و سریع دارم کتابهایی که خوانده ام و اسمهایشان یادم می اید در قفسه کتابخانه مجازی ام درج می کنم .کار بانمکی ست حس خوبی به ادم می دهد .شما هم عضو شوید .البته اگر دوست دارید .