شیواو صدبارگی
قرار بود وسط چله ی پاییز بی برف بزنیم به گردنه ی حیران ،اما برف بارید و نگذاشت .قرار بود به جای این سه روز مرخصی و در خانه ماندن برف بازی کنیم اما نشد .آفتاب دمیده و من پنجره های خانه را باز کرده ام و گذاشته ام آفتاب و باد بریزند داخل خانه و من صد بار از بین پنجره باز سرک بکشم و کوه سبز را ببینم که تکیه داده به آسمان آبی .آدم خانه نشستن نیستم که .صدبار به تلفن نگاه کرده ام زنگ بزنم اداره بپرسم چه خبر .صدبار دلم برای کار در اتاق فسقلی و قدیمی اداره ام تنگ شده است .
کدبانو هم که نیستم صدسال دیگر هم بگذرد کدبانوگری ام نمره اش صد نمی شود .
صد بار به میز صبحانه نگاه کرده ام و جمعش نکرده ام .
صد بار به خودم گفته ام ناهار را بار بگذار و گوش نکرده ام .
صد بار به خودم گفته ام خانه را جارو کن و نکرده ام .
صدبارداستان بلندم را نگاه کرده ام و چند کلمه از آن را پاک کرده ام احیانا چندکلمه هم اضافه اش کرده ام .
صدبار به نیکی خوشگل فسقلی ام که تولدش است فکر کرده ام و نازش کرده ام .
صدبار به طناز که تولدش است فکر کرده ام و برایش آرزوها کرده ام .
صدبار به خودم گفته ام این جا از روزمرگی هایم دیگر ننویسم .
و صدبار زیر قولم زده ام .
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰ ساعت توسط شیواپورنگ
|