شیواو کانون ادبی فیض
وقتی برای چاپ کتابم به انتشاراتی رفته بودم ،بعد از چند جلسه دیدار با ناشر ایشان به من گفتند :"چرا هیچ کس تو را نمی شناسد ؟"این برای من طبیعی بود که کسی مرا نشناسد من متولد این شهر نیستم و در هیچ انجمن ادبی هم عضو نبودم .در حقیقت اصلا خبر نداشتم، انجمنی هم ممکن است در لاهیجان وجود داشته باشد .من تنها بین جماعت بیمه شده ی لاهیجان و جمعی از فامیل شناخته شده بودم آن هم نه به عنوان نویسنده ،شاید هنوز حتی برای این که این اسم را روی خودم بگذارم زود باشد .
یکی از کارهایی که هر کارمند اول استخدام یاد می گیرد وام گرفتن است یکی از وام هایی که گرفته بودم مربوط بود به بانک کشاورزی شعبه ی کاشف .همیشه وقتی در صف می ماندم به چهره ی شاداب خانم تحویلدار نگاه می کردم و فکر می کردم مثلا حالا این خانم به چه فکر می کند ؟گاهی لبخندی به من می زد و می گفت :"کارمندی ؟!دفترچه ات را بگذار توی نوبت و برو ؟!"یکی از همین روزهای شلوغ پرداخت قسط ،خانم تحویلدار بلند شد و به من گفت :"ما یک جلسه داریم در کتابخانه ی فیض جلسه ی خوبی ست می خواهیم تخصصی تر هم بشود .شما هم بیایید 5عصر ."چه قدر ذوق کردم از این که بالاخره یک نفر من را دراین شهر به عنوان نویسنده شناخت و دیگر می توانستم به ناشر بگویم راستی من یک آشنای ادبی پیدا کردم .هر اتفاق در زندگی که مرا به نوشتن یا محفلی در خصوص نوشتن ربط می داد و می دهد یک شور و شوق خاص در من ایجاد می کرد ومی کند این شد که همه ی وجودم شد نشاط ،اولین بارم بود که می خواستم به یک محفل ادبی بروم و داستان بشنوم و تکنیک های جدید یاد بگیرم .حالت دانش آموز کلاس اولی را داشتم ،همانقدر ترسیده و همان قدر ذوق زده .
کانون ادبی فیض برای من سود و زیان های بسیار داشت .سودش این بود. فهمیدم که نوشتن کلی ترفند دارد کلی پیچ و خم و چم دارد .زیانش این بود که سخت گیرتر شدم و کتاب بعدی ام را برای چاپ ندادم و بین کتاب اول و دومم پنج سال فاصله افتاد.
سود دیگرش این بود که کلی داستان کوتاه نوشتم ،کلی بمباران نقد شدم ،کلی گلوله باران عیب و ایرادهای بجا و گاه نا بجا شدم اما یک خصیصه گزیدم و آن سکوت در مقابل نقد دیگران و گذاشتن احترام به عقایدشان بود .شاید یک یا دوبار از نوشته ام دفاع کرده باشم آن هم وقتی که به لحاظ انتخاب موضوع مورد نقد قرار گرفتم چون نوشتن داستان و انتخاب سوژه یک امر کاملا سلیقه ای ست و شنونده یا خواننده می تواند داستان مرا دوست داشته باشد و یا این که اصلا موضوع مرا نپسندد.راستش این روزها من خیلی نومید هم نیستم هرچند گاهی مسئول انجمن ایراد می گیرد که دچار یک ثبات در نوشتن شده ام و یا این که آقای ف می گوید که مخاطبم را دست کم می گیرم .انجمن یک سودخیلی مهم به من رسانده و آن دوستی وآشنایی با افراد ادیب و نویسنده بوده .اوایل مشکل زمان داشتم اما حالاهر دو هفته یک بار پنج شنبه ها عصر ساعت 5تا 8 مال من است .اگر یک روز دیدی که در جلسه شرکت نکردم یقین بدان که در لاهیجان نبوده ام .