می شود نخندید ؟
شنبه ی دیگری آغاز شده ،زمان مثل برق و باد می گذرد ، همکارم تقویم را نگاه می کند و می گوید وای سال دیگه اول دسامبر .می خندم و می گویم :بی خیال اتفاقی نمی افته .خودم هم خیلی به حرفم اعتقاد ندارم .حقیقتش دیگر خیلی هم مهم نیست که چه اتفاقی بیفتد با این شتابی که جهان به سوی جنگ و خونریزی و نابودی گرفته است چه فرقی می کند که چند سال زودتر به عرش بروی .
خیلی وقت است از کتاب و کتاب خوانی ننوشته ام . کتاب کم خوانده ام .اما بالاخره یکی شان تمام شد در موردش خواهم نوشت .
راستی خواب هم دیده ام .خوابم هم یادم مانده است .مامان بزرگ شهربانو* مرا با دست راست در آغوش کشید و محکم گونه ام را بوسید .نرمی صورتش را حس کردم .من هم محکم بوسیدمش .دلم برای صورت نرم وپوست ظریفش که پر از چین های ریز بود تنگ شده بود .وقت نکردم حالش را بپرسم .دندان هایش را درآورده بود و لبخند می زد .و من وقت نداشتم از آن دنیا از او سوال بپرسم از خواب بیدار شدم تا به این فکر کنم چرا بعضی از خوابهایم یادم می ماند .؟
پسرک دیر وقت لج کرده به دسته برود من مخالفم و پدرش بین ما دونفر مانده است .من کوتاه می آیم . پدرش می پرسد :درس خواندید ؟با خوشحالی می گوید :آره ومهم اینه که دعوا نکردیم .
پسرکم در درس خواندن بد قلق است زود خسته می شود و این تستهای علومی که دیروز کار کردیم خیلی سخت بودند .دارد بزرگ می شود جوابم را می دهد و گاه می گوید من نمی خواهم درس بخوانم دیروز یک نامه ی اخلاقی پر از پند و اندرز که حال خودم را هم به هم می زد برایش نوشتم .این که انسانیت چیست و اصول آن چگونه رعایت می شود .نامه ی من دو صفحه بود پسرک یک خط جواب نوشت :من نمی خواهم انسان باشم می خواهم فقط بخورم و بخوابم .
شما بودید می توانستید نخندید .
*مادربزرگ مادری ام
پ .ن داستان یاس در مشت از من در سایت ادبی دانوش در
منتشر شد .