داریوش مهرجویی و به خاطر یک فیلم بلند لعنتی
آقای مهرجویی از زمره ی کارگردانان محبوب من بودند و هستند .هفت ساله که بودم موقع مش حسن بازی *ماغ می کشیدم و می گفتم:" موگاومو می خوام "هفت سالگی در کل خیلی سن خوبی ست کاش همیشه هفت ساله می ماندم . در دورانی که بنده هم مثل بیشتر جوانان این مرز و بوم در مرز پوست انداختن و رشد و یادگیری بودم ، هامون به پرده ی سینما آمد و من هم تاوقت گیر می آوردم می دویدم، می رفتم سینما و بابا و مامان و خانواده را هم دنبال خودم می کشاندم .جایتان خالی حسابیِ حسابی هامون زده شده بودم و روی فضا و هوا راه می رفتم ، چیزی نمی دیدم جز ابراهیم و اسماعیل و قربانگاه عشق و چیزی نمی گفتم جز دیالوگهای حمید هامون .حتی وقتی می خواستم کتاب به دست کسی بدهم حتما آن را می کوبیدم روی کف دستش و یک "اگه می خواهی دلت بسوزه اینو بخوون" می گفتم . یا به هر شکست خورده از عشقی که می رسیدم می پراندم :"دلتو شکسته دوستت نداره" .و بعد دچارمهرجویی زدگی شدم و هرچه ساخت و بیرون آمدو هرچه ساخت و مجوز نگرفت دیدم و فیلمنامه هایش را خواندم و فرنی و زویی را که می خواندم بیشتر یاد آقای مهرجویی و پری می افتادم تا سلینجر و...بگذریم همه ی این کلمات به خاطر این آورده شد که برویم سراغ اولین رمان آقای مهرجویی .تا این لحظه که آذر نود است دوسال از انتشار و چند دوره از چاپ این کتاب گذشته است .
فکر کن می خواهی کتاب کارگردان مورد علاقه ی خود را بخوانی برای همین ذوق و شوق داری و این کتاب به حدی صمیمانه نوشته شده که در صفحات اول نمی خواهی باور کنی که این داریوش مهرجویی نیست که راوی ست و یک کارگردان جوان بیست و سه ساله در دهه ی هفتاد ست .این داستان دردودل یا گپ نوشت صمیمانه ی آقای مهرجویی روایت خطی ندارد و مثل همه ی فیلمهایش پر از فلاش بک به گذشته و حرکت به آینده و فرورفتن در جریال سیال ذهن است .از انجایی که راوی یک راوی عام و عادی نیست نوشته هایش پر از ایده های فلسفی و علمی و فرهنگی در خصوص جامعه ،سینما،مرد وزن و روابط بینشان ،عشق ،اندکی مسائل خصوصی و هزار نکته ی دیگر است بنابراین اوایل تو نمی توانی تصمیم بگیری که راوی آیا داریوش مهرجویی ست یا سلیم مستوفی ولی وقتی اندک اندک روایت جلو می رود و کار به روایت عاشقانه ی داستان ،مثلتهای عاشقی ،تنگ نظری های جهان سومی و حسادت و حسادت و حسادت می رسد سلیم خودش را به عنوان یک قهرمان در ذهن خواننده جا می اندازد و سلمانیز به خوبی جامی افتد .اما به هر حال چند قهرمان دیگر نیز در داستان وجود دارند که خوب پرداخته نمی شوند وبیشترین ضربه را هم منصور می خورد که به نوعی نماینده نسل افسار گسیخته ،پر آرزو و در عین حال نومید و جوان است که با مرگش داستان به پایان می رسد .نسل جوان ما عادت کرده است امیدوارانه ،خیال پردازانه و در رویا زندگی کند چرا که امکان تحقق رویا برایش بسیار دست نیافتنی ست و هر چه می کشد و هر چه می گوید حق دارد و داریوش مهرجویی به خوبی توانسته است از زبان نسل امروز دردو دل کند .نویسنده صدها پرسش دراین کتاب مطرح کرده است و کتابش را نیزبا سوال تمام کرده است.
اما زبان روایت داستان متاسفانه یک دست نیست و زبان نوشتاری و محاوره ای در بسیاری از قسمتهای متن با هم آمیخته شده و این خود نشان از این دارد که کتاب ویراستاری نداشته است .ولی خواندن کتاب آقای مهرجویی خالی از لطف نیست .
پ .ن .*خرده نگیرید و لطفا نگویید مش حسن بازی دیگر چه صیغه ایست؟ ما بین هفت تا نه سالگی صدبار فیلم گاورا از صدا و سیما دیدیم و طبیعی بود که با بچه های محل مش حسن بازی کنیم .آنروزها نمی دانستم این فیلم از روی یکی از داستان های کتاب عزادارن بیل ساخته شده است .اصلا آقای ساعدی را هم نمی شناختم .