من تنبلم
من خیلی تنبلم ...همیشه بودم ...مدتهاست ایلا صدام می کنه ومی گه شیوا بیا تکلیفموتوی این سرزمین غریب روشن کن بیا وزودتربگو چی کارکنم ولی من مرتب نگاش می کنم وهی سطرهارو بالاوپایین می کنم ...من قراربود این رمان رو آخرشهریور تموم کنم ولی نکردم که نکردم ...مثل یه دختربد تنبل که موقع امتحان کنکوردرس نمی خونه ...خودمودادم به جریان زنگی وراحت روی آب غوطه خوردم ...مشکل من اینه که دیگه فقط می تونم تایپ کنم ...خونه اصلا کامپیوترو روشن نمی کنم اداره هم هروقت می نویسم زمانیه که دارم یه کاردیگه ای رو انجام می دم ...کلا آدمی ام که توی شلوغی وپرکاری بهتر به نتیجه می رسم ...فکر می کنم بهتره یه شب تا صبح بشینم وتایپ کنم ...بشینم وقال قضیه این دخترک سرگردونو بکنم ...ولی دلم نمیاد ...بد بلایی سر قهرمان داستانم آوردم طوری که انگارفلج شده باشم ...دیگه دستم به قلم نمیره ...من بی رحمم ...خوب شد خدانشدم اگه خدامی شدم خدای بی رحمی می شدم ...
مژده :آفتاب دراومد...