شهر مهآلود
صبح است. باد ملایمی میورزد. عجله دارم. به کوه نگاه نمیکنم. آسمان را نمی بینم . گلها و درختهای پاییزی را تماشا نمی کنم . خیابان شقایق که تمام شود مسجدآسیدحسین را که ردکنم، به ایستگاه تاکسی میرسم. میخواهم به مرکز شهر بروم. تاکسی سرد است از همان پیکانهای قدیمی نارنجیست. دستهایم را به هم میمالم. خیابان کشاورزی که تمام میشود و تاکسی میدان سپاه را که دور میزند. میدان اصلی شهررا نمی بینم. در مه فرو رفته است. تاکسی آرام می رود. حتی تا صدمتر مقابل هم پیدا نیست. لاهیجان در مه فرو رفته است. مدتها بود در مه راه نرفته بودم. سرما تا مغز استخوانم نفوذ می کند. به اولین بانک میروم. خیلی خلوت است. بانک بعدی هم همین طور و بانک های بعدی نیز. واقعا اینجا چه خبر است؟ خیابانها خالی . مه مشغول حکمفرماییست .همه ی میدان ها پنهان ،انتهای همه ی خیابان ها به طور غم آلودی محواست ،خلوت ،خالی از جمعیت انگار نقاش قلمموی خاکستری اش را در انتهای رسم خیابان نیمه کاره پرتاب کرده روی تابلو.
مردم کجا هستند؟ مردم این شهر کجا رفته اند ؟ سخت است در خیابانی راه بروی که انتهایش معلوم نباشد.سخت است قدم بگذاری و ندانی که کجا قدم می گذاری. ندانی قرار است چه اتفاقی بیفتد. از یکی از دوستهای بانکیام میپرسم :"چه خبر از دلار ؟" سر تکان میدهد و می خندیم. راه میروم شهر در مه است. خداکند آفتاب در بیاید خداکند مه آنقدر زیاد نشود که از شهر بیرون برود که همهی استان را بگیرد بعد برسد به همهی کشور بعد همهی دنیا مه آلود شود هیچ کس دیگری را نبیند هیچ کس از خانه بیرون نرود .خیابانها خالی شوند از زندگی.از من ...از تو...
پ .ن 1.خیلی تعجب نکردم که چرا خیابان شقایق مه آلود نبود. به هر حال این از عجایب آب و هوای شمال است .
پ .ن 2. سایت والس ادبی به مناسبت شب یلدا ویژه نامه ی داستان کوتاه منتشر کرده است می توانید داستان ها را در این جا بخوانید .
من و شهلا شهابیان هم در این ویژه نامه داستان داریم .با تشکر از فرشته نوبخت عزیز