آخرمن امروز از چه بنویسم؟ از سالی که گذشت؟ از خانه‌ای که تکانش داده‌ام و مرتبش نکرده‌ام. از داستانم که تمام نشد. از منظرهٔ پشت شیشهٔ پنجره که مصداق «پشت شیشه برف می‌بارد... پشت شیشه برف می‌بارد... پشت شیشه برف می‌بارد»... است. انگار نه انگار که بهار دو روز دیگر می‌دمدو شکوفه‌های ملوس سپید و وصورتی شهرهای قشنگم شهسوار و لاهیجان و شمال قشنگم و ایران نازنینم دارند زیر هجوم این همه برف می‌لرزند و یخ می‌زنند. از قرار ننوشتن، از تورم، از اقتصاد شکننده، از آمایش، از عشق... از کتابهایی که می‌خواهم برای خواندن پیشنهاد کنم؟ نه من نمی‌دانم از چه بنویسم؟
بگذار از بهترین و بد‌ترین بخش خانه تکانی بگویم که مربوط می‌شود به کتابخانه. دانه دانه کتاب‌ها را بر می‌دارم پاک می‌کنم می‌بویم و می‌گذارم کنار امسال کار دیگری که کردم این بود که اسم کتاب‌هایم را در سررسیدی که برای این کار درست کردم نوشتم البته هنوز نصف بیشتر کتاب‌هایم مانده است. بهترین قسمتش مربوط می‌شود به لحظه‌هایی که که کتاب عزیزی را باز می‌کنی و به کلماتی که سال‌ها قبل یا ماه‌ها قبل یا حتی روز‌ها قبل خوانده‌ای خیره می‌شوی یا کتابی که جدید است و قراراست به زودی بخوانی وه که چه لذت بخش است اما همین بهترین قسمت وقتی بد‌ترین قسمت می‌شود که می‌بینی ساعت‌ها گذشته و تو میان خاک و خل نشسته‌ای و کتاب می‌خوانی در حالی که هنوز همهٔ کار‌هایت مانده است. از کتابخانهٔ کوچک اولم فعلا این کتاب‌ها پیشنهاد می‌شوند:
۱- ریشه‌ها... الکس هیلی...
۲- صد سال تنهایی..... مارکز...
۳- کتاب بی‌نام اعترافات.... داوود غفارزادگان...
۴- ماجراجوی جوان..... کورت هلد.... (به یاد ایام نوجوانی)
فردا با پیشنهادات بیشتری خواهم امد.
پ. ن: دختر کوچولوی من بزرگ شده است آن قدر که وبلاگ  می‌نویسد.