نویسنده ها به بهشت نمی روند
کودکی پر هیاهوی من همیشه یک جای مرموز گوشه ی کتابخانه ی پدر ساکت میایستاد و نگاه میکرد به انبوه کتابها و به آنچه که داستانهای درون آنها و کلمات سیاهش در ذهنم میساخت، فرقی نمیکرد چه ساعت مرموزیا سحرآلودی از شب یا روز باشد، زمان و مکان و جهان پیرامون من آن روزها همیشه در هالهی جادومیگذشت. هرگوشهی تاریک از کتابخانه ممکن بود ناگهان ابر و مهای بیاید و ژزف بالسامو یا دزیره یا دارتن یان و یا یکی از قهرمانان محبوب من ظاهرشوند و مرا با خود به دنیای جادویی خودشان ببرند.
یکی از ردیفهای کتابها مربوط به نوشتههای صادق هدایت بود. مجموعهی داستانهایش با آن لحن نومیدانه و آن فضای تاریک وهم آلود پدرو مادر را بر آن میداشت که هربار کتابی از او دستم میدیدند بگویند:" بگذار سرجاش مناسب شما نیست". از آنسوی قانون به بچه بگو این کار را نکن حتما انجامش میدهددر مورد من هم صادق بود. زنده بگور، علویه خانم ،تاریکخانه ،و همه ی آن داستانهای غریب با آن تصویرمحوصادق روی جلدهای کتابهای سفید و قهوهای یک طرف و داستان سه قطره خون او یک طرف . آن قدر که این داستان مرا جادومیکردو تحت تاثیرقرار میداد. چون ژزف بالسامو هم دقیقا دنبال همان دارویی بود که عمربشر را جاودانه میکردو مرد داستان صادق هدایت نیز. در داستان ژزف بالسامو پدرش برای جاودانه شدن عمرش آخرین سه قطره ی خون دختری را گرفت که فکر میکرد باکره است درحالی که دختر معشوقهی ژزف بود و در داستان سه قطره خون صادق هدایت مرد داستان آخرین سه قطرهی خون دختری را گرفت که باکره بود اما دختر خودش بود. میزان درد و وحشت و بغضی که گلوی مرد را بعد از درک واقعیت ماجرا میگرفت چنان گلوی مرا درهم میفشرد که دلم میخواست بروم و در باغ فریاد بکشم. اما آن وقت همه میفهمیدندکه من آن داستانها را خواندهام و بعد ...
همیشه مرگ پایان نیست . صادق هدایت هیچ وقت نمرده است . سالهاست که زنده است و ما مدام کتابهایش را و داستانهای وهم آلود جادوییاش را دوره میکنیم .
راستی کسی نمیداند صادق هدایت در کدام قسمت (بهشت/جهنم /برزخ) زندگی میکند؟