در کوچه باد می آمد
گاهی به این فکرمیکنم، زندگیم شبیه به یک شعر بوده، شعری که در یک چرخهی تکراری مدام میچرخد. در شعرم روزهای آفتابی زیادی هست. اما باران هم در آن خیلی میبارد. طوفان هم زیاد میآید. قبلا هم گفتهبودم در شعرم، باد هم میآید. من و باد با هم دوست شدهایم. دیگر خیلی به قصد شکستنم نمیآید. میداند بلدم برقصم میداند همیشه با هر کج رقصیاش ساختهام. رقصیدهام. خندیدهام. خم شدهام. نشکستهام...اما باد من خستهام. بگذار بنشینم. بگذار آرام باشم. من اگر این بار خم شوم میترسم بلند نشوم. میترسم بشکنم. باد. باد عزیزم. مرا نشکن. من این روزها خیلی شکننده شدهام. خیلی خستهام.
پ.ن.سخنی از لیلی عزیز بدون آدرس وبلاگ
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت : ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستی.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ریخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد. ..