بچه که بودم هرچه سعی می‌کردم، شیئی پیدا کنم که شبیه به کلاه فضانوردان باشد موفق نمی‌شدم. البته آخرش چیزی پیدا کردم که بد نبود به جای دوسوراخ، سه سوراخ بزرگ داشت و نرم هم بود و سر را اذیت نمی‌کرد و مادرم وقتی دید چه بر سرم کشیده‌ام، انگشت حیرت به دهان گزید و گفت: این چیه کشیدی روسرت؟ و با نگرانی به پدرم گفت که بچه دیوونه شده و من وقتی با جدیت توضیح دادم که این آن چیزی که فکر می‌کند نیست و در حقیقت یک کلاه فضانوردی‌ست و من دارم تمرین می‌کنم که فضانورد شوم، از خیر بردنم به دکتر روانشناس گذشت. این تمرین‌ها منحصر به انتخاب یک شغل نشد و من در طول زندگی‌ام برای بیشتر شغل‌هایی که مرا دچار جوزدگی می‌‎کرد، تمرین می‌کردم. مثلا مرد شش میلیون دلاری می‌شدم، گوگوش می‌شدم، رقاص می‌شدم، ستارمی‌شدم‌، بابا می‌شدم، مامان می‌شدم، معلم می‌شدم. دکتر می‌شدم. مهندس می‌شدم. فاطمه‌ی سربداران می‌شدم. شیخ حسن جوری می‌شدم.  در کل هر تیپی را یک صاحبکار می دانستم و دوست داشتم هر کاری را تجربه کنم. اما یک نکته در تمام زندگی‌ام با من بود. من با وجود همه‌ی این شغل‌ها و همه‌ی این ماجراهایی که برای خودم می‌آفریدم همیشه و همیشه نویسنده بودم. همیشه داستانی داشتم که بنویسم و همیشه قصه‌ای بود که تعریف کنم. اگر بار دیگری دنیا می‌آمدم و همین خصوصیات اخلاقی را داشتم. حتما نویسنده می‌شدم. فقط نویسنده. از صبح تا غروب می‌نوشتم و می‌خواندم و از آن جایی که از همان کودکی استقلال مالی را دوست داشتم سعی می‌کردم نویسنده‌ی پولداری شوم، آخر نویسنده باید سفرکند، جیبش پرباشد. رها باشد. آزادانه پرسه بزند بخصوص اگر بهمن ماهی باشد و عاشق پرسه زدن. و از آن جایی که نویسنده‌ها به هزار دلیل  خیلی پولدار نیستند بنابراین کنارنویسندگی  پاتوقکی ، کافی شاپ کتابکی، انجمنکی با حق عضویت بسیار پایین، و شاید هم یک انتشاراتی خوب تاسیس می‌کردم تا هم خدا،هم خودم و...راضی باشند.

ناگفته نماند از آنجایی که آدم به شدت سازگاری هستم شغل حاضرم را خیلی دوست دارم و از این‌که به مردم خدمت می‌کنم، لذت می‌برم.

این نوشته در حقیقت به دعوت دوست عزیزم سارا نوشته شده‌است. و من هم از همه‌ی دوستانم که دوست دارند دعوت می‌کنم در این بازی شرکت کنند.

پ.ن 1: 6.20صبح چند روز قبل از خانه بیرون آمدم. دیر کرده‌بودم بنابراین شروع کردم در حین موزیک گوش کردن و راه رفتن به سبک خودم که بسیار تند است، برای همکارم اس ام اسی بفرستم که اگر زودتر از من رسید کارتم را بزند که من تاخیر نداشته‌باشم( بس که منضبطم). نزدیک شقایق  8که شدم دیدم ای داد بیداد سگ ولگرد دله‌ای از دور نزدیک می‌شود . حقیقتش من بیماری ترس از حیوانات دارم و همیشه سعی می‎کنم از یک کیلومتری هیچ جانوری رد نشوم. فکر کردم  سگ‌ها معمولا دنبال کسی می‌دوند که نشان بدهد ترسیده‌است و بدود، این جانور خیلی بی‌آزار به نظر می‌رسد پس می‌روم او هم کاری به کارم نخواهد داشت به تکست نویسی‌ام ادامه دادم و سگ بی‌نوا را نادیده گرفتم. به سر شقایق 8 که رسیدم دیدم دو سگ بزرگ که آب دهانشان چکه می‌کند و با تمام وجود واق واق می‌کنند  به سمتم می‌دوند. در حقیقت سگ‌ها به سمت  سگ ولگرد می‌دویدند. اما من کجا بودم؟ دقیقا در نقطه‌ی برخورد این سه سگ. آه چه بد که کسی آن اطراف نبود تا این لحظه‌ی کمدی را فیلم بگیرد که جدیدترین فیلم کمدی واقعی سال شود. زنی که در حال تکست نوشتن با تمام وجود چنان می‌دود که از هفت سالگی به بعد ندویده‌است. موزیک متن فیلم هم آن آهنگ‌ نیما علامه بود که می‌خواند فایده نداره از تو دور بودن واسه من....بود، با صدای ضربان قلبم و تنفس تندم که می‌شنیدم. همینطور خنده‌ی بدون کنترلی که لحظه‌ای نمی توانستم از شدتش بکاهم. بالاخره به خانومی که پشتش به من بود و اصلا متوجه ماجرا نشده‌بود، رسیدم و برای این که بیچاره نترسد رحم کردم و ایستادم و خوشبختانه سگ‌ها هم دنبالم ندویدند.

پ.ن 2.من استعداد خوبی در دویدن هم داشتم اگرادامه می‌دادم، شاید الان یک ورزشکار حرفه‌ای بودم.   

پ .ن 3. مهندسی کامپیوتر و کار مدام با ویندوز به من یاد داد که موجودی به شدت مالتی تسکینگ هستم و می‌توانم چند شغل داشته باشم و چند تخصص یادبگیرم، به شرط این که مرد مهربان و دلسوز و فهمیده‌ای پشت سرم ایستاده‌باشد. زندگی تا این سن و تفکر در زندگی اطرافیانم به من یاد داد که بیشتر زنان دارای این ویژگی هستند. آنها مالتی تسکینگ هستند. با احترام به همه‌ی مردان مهربان و دلسوز و فهمیده‌.