به احترام عماد مشائی
میگوید: پیش میآید. مرگ و زندگی دست خداست. میگویم: درست است اما گاهی آدمها با کارهایشان، با سنگ انداختنهایشان در زندگیهای هم سرنوشت همدیگر را تغییر میدهند. میدانم نباید کینه داشته باشم اما کینه گاهی لازم است لازم است زخمی که در دل گذاشته جایی بماند که توان سر باز کردن را داشتهباشد که قدرتی بشود برای روییدن. برای فریادزدن. آدمها سرنوشت هم راتغییر میدهند. کاری میکنند که آدم غربتزده شود. تنها شود. داغدیده شود. دلتنگ شود و دلتنگیاش یک روز بیاید و بچسبد بیخ گلویش، بچسبد بیخ قلبش و از حرکت بیندازدش.
شیرینگوشت بود وهمیشه خندان. ته کلاس بود که نشستهبودیم. 20سال پیش بود انگار. که پسرهای بومی کلاس میخندیدند و میگفتند: خدا عماد را از ما نگیر. من و دوستم به چهرهی کودکانهی عماد که خندان میآمد به سمت دوستانش نگاه کردیم و خندیدیم. چه کسی باور میکند خدا این همه زود عماد را بگیرد. بیش از آن که بتوانم حجم تنهایی و غم از دست دادن این دوست را حس کنم مبهوتم و بیش از آن خشمگین.
مرگ خیلی نزدیک است. آنقدرکه باور کردنی نیست. اما ای کاش نبود. ای کاش برای جوانی که هنوز میتوانست سالها زندگی کند فرصتی باقی میگذاشت. افسوس. برای آن همه جوانی و آن همه مهربانی که باید در غربت و تنهایی مرگ را ببوسد. و همسرش، خانوادهی چشم بهراهش را بگذارد و پرواز کند. عماد عزیز روحت شاد.