رمان "نام من سرخ " اثر ارهان پاموک است که با ترجمه عین له غریب در انتشارات نشر چشمه به چاپ رسیده‌است. ساختار رمان بر اساس مونولوگ‌هایی استوار‌است که توسط راویان متفاوت بیان می‌شود. قهرمانان کتاب برحسب اهمیتی که دارند، به گمان نگارنده، مونولوگهای بیشتری نسبت به دیگرانی دارند که شاید  اثر کمتری در کتاب داشته باشندُ شاید هم این موضوع آن طور که من فکر کردم از روی عمد نبوده و بر حسب اتفاق به این صورت درآمده‌است. بخش‌ها با تیترهای جذابی با عنوان "نام من کارا- من، شکوره – نام من استر- استاد عثمان من و ...نام من سرخ " آغاز می‌شوند. همان تیترها نشان می‌دهند که کتاب متفاوتی را باز کرده‌ای. پیش که می‌روی می‌بینی در دنیایی از قصه‌ و رنگ و مینیاتور غرق شده‌ای در حالی که جریان راز آلوده‌ی کلی داستان نیز هست که تو را ترغیب کند تا آخر ادامه دهی و دوست نداشته‌باشی کتاب را زمین بگذاری. کتاب به نوعی جریاناتی مذهبی و تاریخی را نیز به تصویر می‌کشد و گاه هرچند نامحسوس، باری انتقادی از دین را نیز دارد. در این کتاب کارا 12بار ، شکوره 8بار ، قاتل و استر6بار، پروانه وزیتون ولک لک و استاد عثمان هر کدام 3 بار  و سایر قهرمانان از قبیل اسب ،سگ ،مرگ ،سرخ و شیطان و ...زن و ...و ارهان یک بار روایت دارند.  نویسنده داستان را به نوعی به شیطان، به زن و به شکوره قهرمان زن داستان می‌رساند و تمام می‌کند. هرچند محور اصلی داستان این نیست که زن در این داستان نقشی شیطان‌گونه داشته باشد ولی اشاراتی پنهان وجود دارد که می تواند به خواننده‌ این باور را بقبولاند.

 این کتاب حجم زیادی دارد و من آن را در مدتی کوتاه خواندم، همین نشان می‌دهد که کتاب به اندازه‌ی کافی جذاب و گیرا است. تنها موضوعی که من را در کل خواندن کتاب آزار داد شباهت زبان قهرمانان بود. همه مثل هم حرف می‌زنند. زن ومرد ندارد. سگ و اسب و رنگ و شیطان زبانشان کاملا یک دست است و محاوره ...نمی‌دانم این زبان خودمانی و محاوره‌ای نتیجه‌ی قلم‌فرسایی نویسنده‌است یا مترجم.

این کتاب سرشار است از قصه‌های شیرین و قدیمی و جملاتی ناب و زیبا. از خواندنش پشیمان نمی‌شوی. 

قسمتی از کتاب

"آره می شنوم صداتون رو: "یه قطره رنگ بودن که دیگه این همه دک وپز نداره."

رنگ برای ما کورا یه کلمه،برای کرها یه نغمه و برای شما نور خداست. ده ها هزار ساله که سوار بال فرشته ها مثل وزوز باد زوزه می کشم و از این کتاب به اون کتاب و تز تین شئی به اون شئی سفر می کنم و بخشی از وجودم همین الان تو این کتابه و داره با شما صحبت می کنه بخش دیگه ام؟ خدا می دونه کجای این دنیاست.

من سرخم و از سرخ بودنم هم خیلی راضی و خوشبختم چون پر قدرتم ،عمیقم، مثل یه تیکه آتیش گرم و سوزانم،متفاوتم و هیچ شبیه و بدیلی ندارم.

من اهل ظرافت و این جور چیزها نیستم چون یه رنگ باید قوی باشه و قاطع،مثل خودم. اگه بین صدتا رنگ باشم ، اگه تو تاریکی و سایه باشم، اگه فقط یه نقطه تو یه سطح بزرگ باشم برام هیچ فرقی نمی کنه ، یه سطح کوچیک بهم بدین تا آتیشش بزنم،کاری بکنم ابروهای کسی که بهم نگاه می کنه بچسبه به سقف پیشونیش و چشم هاش از حدقه در بیاد و تپش قلبش تندتر بشه و از هیجان جر بخوره. به من نگاه کنین،خوشحالین که منو می بینین نه؟ خوشحالین که زنده این تا بتونین منو ببینین آره؟ زندگی یعنی همین دیگه من همه جا هستم و اصلا زندگی بامن شروع می شه و با من هم تموم می شه،به جون شما."

این کتاب برنده نوبل ادبیات سال 2006نیز بوده‌است.