زندگی حکایت غریبانه‌ای‌ست. مادربزرگم "شهربانو" می‌گفت: آدمی، آه دمی...لحظه‌هایی که می‌دوند. گاه با شادی، گاه با غم. یک دم خیره‌ای به این که مرد یا زن جوان ایرانی، مدال طلا بگیرد و تو از شوق بپری، همراه با دیگران جیغ بکشی، خوشحالی کنی و بزنی به گریه‌ی شوق. یک دم مبهوت و ساکت خیره‌ای به صفحه‌ی جادویی و قصه‌ی تکراری خشم زمین را نگاه می‌کنی. دیگر خبری از پریدن نیست. اشک است که مدام می‌آید و سوالی که همیشه از کودکی در فکرت چرخیده :"چرا؟" در مطب متخصص تغذیه نشسته بودم که صندلی لرزید. خندیدیم. ساختمان خوش ساخت و محکم است. اما همه‌ی ساختمان‌ها ضد زلزله نیستند.  ساختمان‌های بساز و بفروشی استوار نیستند، خانه‌های کاهگلی هستند. روستاهایی که صد در صد خراب می‌شوند. یعنی وسط چله‌ی گرم تابستان دیگر سقفی نیست بالای سرت. بس است این داستان بیش از اندازه تکراری‌ست. دلم بیش از آن چه جا داشته باشد، درد دارد.

داستان سه بچه خوک یادتان هست. خانه‌ای که با فوت آقاگرگه به هوا می‌رفت. خانه‌ای که در آتش می‌سوخت و خانه‌ای که با هیچ بلای زمینی و آسمانی تکان نمی‌خورد. این‌جا داستان‌ها زیادند. غم‌ها و شادی‌ها کنار هم ایستاده‌اند. رنگ‌هایشان با هم متفاوت است اما مرزهایشان باریک‌تر از تارموست. در این سرزمینِِ داستان و تاریخ‌های تکراری،  شادی‌ها و غم‌ها رنگشان در هم آمیخته‌است. رنگ‌ها مرز ندارند. احساسات درهمند. از خشم می‌خندی. از شوق گریه می‌کنی‌. و انگار از هیچ بلای آسمانی یا خشم زمینی تو را مفری نیست.