مصطفی مستور را بعد از کتاب معروفش "روی ماه خداوند را ببوس" می‌شناسم. پس از آن "استخوان خوک و دست‌های جذامی" را خواندم. نوشته‌های مستور روان ، زیبا ، لطیف و ملایم هستند. وقتی داستان‌های مستور را می‌خوانی احساس می‌کنی آرام نشسته‌ای و به یک منظره‌ی دل انگیز از غروب صحرا، دریا، جنگل و ...نگاه می‌کنی منظره‌ات خیلی هم ساکت نیست وموزیک متن آرامی دارد، دلنشین و بی‌کلام. مستور در داستان‌نویسی شبیه به یک نوازندهی سازهای دهنی‌ست. مثل فلوت، نی، گاهی هم ساز دهنی...گاهی هم شبیه به یک گیتاریست که سر گیتارش را روی قلبش می‌گذارد و می‌نوازد. دو چشم‌خانه‌ی خیس، مثل یک قاصدک، بعدازظهرسبز، شب‌های یلدا، مردی که تا زانو در اندوه فرورفت، عشق روی پیاده رو، آرزو، چند خط کج وکوله بر دیوار، آن مرد داس دارد، هل من محیص؟، زلزله و مهتاب نت‌های موسیقی آرام عشق روی پیاده‌رو است . آن چه در این کار و سایر کارهای مستور برجسته است نگاه انسانی او به وقایع است. داستان‌های این مجموعه انسانی، پر از عشق، شهامت، گذشت، دوستی ومهربانی هستند. 

این کتاب توسط نشر رسش بار اول در پاییز 1377چاپ شد و من چاپ ششم آن را دارم که متعلق به تابستان 1387 است.