حکایت من حکایت آدمی‌ست که از کنار اقیانوس عمیقی رد می‌شود و هوس شنا به سرش می‌زند در حالی که شنا بلد نیست. یکی از ترس‌های بزرگ زندگی من، ریاضی یاد گرفتن بود حال چطور شد که از رشته‌ی ریاضی و پشت‌بندش مهندسی سر درآوردم. حکایت همان استخر و شنا و هوس است کمی هم لج، که یکی به آدم بگوید نپر! غرق می‌شی‌ها و تو بگویی من غرق می شم؟ نه‌خیر من شنا بلدم، خوب هم بلدم. سوم راهنمایی که بودم، آقای دبیر ریاضی به من گفت :پورنگ تو نرورشته ریاضی ... گفتم : من ؟! من نرم ریاضی ؟! به همین خیال باشید آقای دبیر من می رم ریاضی که مهندس بشم ...

من که در تمام عمرم عاشق تاریخ، ادبیات و علوم بودم جفت پا پریدم دراقیانوس عمیق ریاضیات چند بار نزدیک بود غرق شوم اما نشدم دست و پا زدم دست و پایی هم می‌زنم. هنوز هم دارم شنا می‌کنم هرچند شنایم خوش‌فرم و خوش استیل نیست اما به هرحال مرا به جزایر کوچکی که در این اقیانوس بزرگ هست، می‌رساند. مدتی‌ست برگشته‌ام به ریاضی پنجم دبستان یاد آقای رخ فروز معلم ریاضی سرخانه‌ام می‌افتم که به مامان می‌گفت شیوا زرنگ است، دقت ندارد! می‌گیرد، اما تمرین نمی‌کند!  یاد مامان که با من کار می‌کرد، یاد خانم نظری معلم کلاس پنجمم که مرا از لوسی و ننری بی‌نهایتی که بودم درآورد. آخ وقتی می‌نشستم ریاضی حل کنم انگار نشسته‌ام که فرمول پرتاب موشک به فضا را بنویسم. مغزم می‌ایستاد. رویاهایم نابود می‌شدند. اشک پشت اشک می‌آمد. من آدم ریاضی نبودم. حالا می نشینم و با وحشت به سوالات وحشتناک کلاس ریاضی تابستانه‌ای که پسرک می‌رود نگاه می‌کنم. خدایا می‌شود من دیگر مجبور نباشم ریاضی یاد بگیرم ؟ این طوری که نمی‌شود؟  بهتر است من هم یک دوره در کلاس‌های آقای معلم پسرم شرکت کنم. من ریاضی دوست ندارم. من دلم خواب می‌خواهد. درخت باغ پدر بزرگ و دوره‌های ده جلدی قبل از طوفان، سه تفنگدار، ژزف بالسامو ، غرش طوفان را ...بی‌هیچ دغدغه‌ای بی‌هیچ فرمول ریاضی...روی شاخه‌ی درخت بنشینم، بخوانم تا غروب آفتاب. بعد بروم سمت ایوان پدربزرگ دراز بکشم روی حصیر سفتی که مادر بزرگ پهن کرده روی ایوان دراز بکشم و زیر نور کم سوی ایوان بخوانم و بخوانم و بخوانم...آن‌قدر که بخوابم و صبح بیدار که شدم ببینم کنار مادربزرگ خوابیده‌ام و دوباره کودکم. کودک...

 

 

پ .ن۱ ...

لعنت به برادران سینوس، تانژانت و کتانژانت و کسینوس

این رشته که نام آن ریاضی‌ست، درس کلک است و حقه‌بازی‌ست...

پ.ن۲...

نشسته ام بعد از مدتها ۲۰.۳۰می بینم و ورود پرشکوه غیر متعدها را به ایران ...باد می وزد و موهای آرمیتا کوچولو را تکان تکان می دهد و او سرخوشانه و زیبا پرچم می رقصاند...اهالی مغولستان که می رسند زار زار  گریه میکنم  ...