عروسک قصه من
از راهرو میگذشتم که در آغوش پدرش دیدمش...
برای من خیلی پیش آمدهاست، شاید برای شما هم اتفاق افتادهباشد که قهرمانی در ذهن داشتهباشید با شکل و شمایلی که دوستش دارید...آنوقت ناگهان قهرمانتان از دنیای خیال رخنه کند به دنیای واقعیت و ببینید که چهقدر شبیه تصور شماست.
از راهرو که میگذشتم پدرش مقابل یکی از باجهها ایستادهبود. برگشتم و دستهایم را سمت پسرک دراز کردم وسعی کردم پسرک را درآغوش بگیرم. طفلک پدرش فکر کرد من دزد بچه هستم یا شاید فکر کرد دزد عروسکم، بس که پسرکش شبیه به عروسک بود. به پدرش نگفتم من قصه ای نوشتهام که پسرک قهرمانش، همشکل پسر اوست. در دلم اسم قهرمانم را تکرار میکردم. گفتم چهقدر پسرتان زیباست خدا حفظش کند می توانم بغلش کنم. پسرک لبخندکی میزد اما به آغوش غریبهها نمیرفت. پدرش میخندید گفتم بیایید برویم به اتاقمان میخواهم همکارانم پسرتان را ببینند. پسرک به توجه همکاران لبخند زد. پدرش هم میخندید، شاید به دیوانگی زنی که زیبایی پسرکش او را مسحور کردهبود . هیچوقت هم تصور نخواهد کرد که آن زن نویسندهی داستانیست که پسری شبیه به پسرش در آن زندگی میکند.