دهانت را ببند...
با شهلا جانم قرار گذاشتیم تا اواخر آبان چند کتاب ادبیات فارسی بخوانیم و چه لیستی بهتر از منتخب جایزه هفت اقلیم، با ارسام رفتیم شهر کتاب لاهیجان که آنهایی را که دارند و ما نداریم بخریم. زمان برگشتن نزدیک مسجد آقاسید حسین در تاریکی موش کوچکی را دیدم که مردد است که برود پشت مسجد یا نه ؟ دست ارسام را گرفتم که موش را لگد نکند موش موشک ترسید و محکم خورد به کفشم چنان جیغی کشیدم که فکر کنم صدایم از این طرف تا سل تی تی و از آن طرف تا مزار کاشف طنین انداز شد. بعد هم موش موشک که دررفت باوقار انگارنه انگار که چیزی شده گز کردیم سمت خانه و من همه راه فکر می کردم موش چسبیده به کفشم....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۱ ساعت توسط شیواپورنگ
|