گام برمی‌دارم  

در آغاز زمین

روی تشنگی خاک

وقتی زمزمه‌ی اساطیر

هر روز نواخته‌می‌شود

در گوش افسانه‌ها

و دیگر نه ابر بار می‌دهد

نه زنی بارور می‌شود

که لالایی بخواند

برای جوانه‌هایی که نشکفته به باغ فرتوتی می‌شتابند...

و شکوفه‌هایی که سازنمی‌زنند

و با بهار قهرند

و در زمستان به جشن خودکشی نهنگ‌هایی می‌روند

که تن تن ،که تنها...روی ساحل

غم سال‌ها بی هوا زیستن را

هدیه می‌کنند به زمین

و زمین تشنه می‌شود

از بس

اشک به آب می‌دهد...

سیل می‌شود

و دسته‌گل‌ها را گرداب می‌بلعد

و زمین خواهد رسید

به تو

به من

و به لی لی که همان حوا بود...

و به مجنون که دیگر آدم نبود...

و زمین گوشش را خواهد گرفت

از هیاهوی شغالانی که شیر می‌درند...

و گرگانی که درضیافت تماشای دریده شدن گلوی باد به دست ماه زوزه می‌کشند...

شب نمی‌شکند.

من خسته‌ام مادر

و هیچ کجای این تاریکی‌ بی‌انتهای بلاخیزم شمع پروانه نمی‌رقصاند...

من در گلوگاه آینه کودکی‌ام را

دختری‌ام را

زنی‌ام را

به تاراج خری برده‌ام...

نمی‌خواهم باشم اما

بی خربودن زیستن

سخت است

و دلتنگ است

و اشک دارد

و غم می‌چسبد بیخ گلویی که

خنده‌ی تیز هم چاکش نمی‌دهد...

و هیچ‌کس کنارم نمی‌نشیند تا باور کند

قصه‎هایم را

که می‌ریزند از نوک انگشتانم...

و دیوار می‌کشند دورم

و من می‌شوم

 زنی که می‌نشست  

 پشت دیوار

زن...

زنی...

زنی پشت دیوار...