«سقوط مجسمه در ميدان شهر، با هلهله شروع شد؛ با شادي غيرقابل وصف. وقتي طناب كشيده شد، هلهله بلند شد. شهري كه بمب ها آنها را مي لرزاندند، حالابا هياهو و پايكوبي مردم مي لرزيد.»

...

...

...

زن خیال‌باف،پرافاده،هیچ‌کس دوستش ندارد. مغرور؛ پشت هرکلامش یک استغفرالله خوابیده. به دروغ. کسی که سرش همیشه بالاست و کیف‌دستی‎اش پرازپول، خدا را نمی‌شناسد. خرج خانه‌ی پدرش را "او" می‌دهد. اما هیچ‌کس دوستش ندارد. هر وقت اسمی از "او" می‎آید همه روترش کرده، گره در ابروهای‌شان می‌اندازند. انگار از وبا، از یک بیماری مسری حرف می‌زنیم....