تیپ‌های معرفی‌شده و قهرمانان اصلی و فرعی به یک دوره‌ از زندگی خانواده و افرادی می‌پردازد که به نوعی با این خانواده در ارتباطند. رمان روایتی خطی دارد و قصه‌گویی در آن از سایر عناصر و تکنیک‌های این حرفه بسیار پررنگ‌تر می‌باشد. موضوع رمان جذاب است و آن‌قدر خوش‌خوان و روان نوشته‌شده‌است که خواننده می‌تواند آن‌ را یک نفس بخواند. اما داستان فریبا کلهر با توجه به فراوانی موضوع در آن می‌توانست دست‌مایه‌ی یک رمان بسیار عمیق و به‌یادماندنی‌ شود اگر نویسنده این همه آن را با عجله تمام نمی‌کرد و آن را در قالب قصه‌ای با تیپ‌هایی آشنا به جا نمی‌گذاشت. در دیالوگ‌هایی که بین قهرمانان داستان رد و بدل می‌شود ما متوجه می‌شویم با نویسنده‌ای طرف هستیم که به خوبی با تاریخ معاصر ایران و حوادث دهه‌ی شصت و هفتاد آشناست. بنابراین چه‌قدر بهتر می‌شد نویسنده‌ای که می‌تواند این همه جذاب بنویسد رمانی خلق کند که اثرگذارتر و جذاب‌تر از کتاب موجود دربیاید و در بعضی پاراگراف‌ها رنگ شعاردادن و جانب‌داری به خود نگیرد. به‌خصوص که بعضی از سوژه‌ها که به عنوان یک تکه از داستان آمده خودش آن‌قدر جذابیت داشته‌است که بتواند قسمت بزرگی از یک رمان را تشکیل دهد وحتی نویسنده می‌توانست با بیشتر کارکردن به روی قهرمانان آن‌ها را از قالب تیپ به شخصیت‌های ماندگار نزدیک‌تر کند. به قول خود نویسنده که خواننده را درانتهای چند دیالوگ شاهد می‌گیرد: قبول نداری؟ 

بخش‌هایی از داستان‌

زمان همه‌چیز را تغییر می‌دهد. چیزی که دیروز بد بود معلوم نیست که امروز هم بد باشد. در دنیا چند نفر را می‌شناسید که یک ساعت درونی داشته باشند که به موقعش زنگ بزند و بگوید: وقتش است! یک سگ بخر، چمدانت را بردار و راه بیفت! کجا؟ به دنبال آن‌چه تا حالا به دست نیاورده‌ای! به دنبال یک نقطه‌ی سفید افسونگر، به دنبال یک گمشده! گمشده چیست؟ برای هرکس یک چیز. اما در بازیِ ابدیِ "گشتم نبود، نگرد نیست" برنده‌ی واقعی فرجام‌ها هستند که چمدان می‌بندند و راه می‌افتند به دنبال گمشده‌ی ازلی و ابدی.

...خرم سیگاری آتش زد و گفت:" این جمع‌ نویسنده‌ها را می‌گویم، خودم را می‌گویم به سنی رسیده‌ایم

که سن پختگی هنری است. اما چه کار کرده‌ایم؟ هنوز کار کارستانی ننوشته‌ایم؟ قبول نداری؟"  

...

...

خرم مستقیم نگاهش کرد و گفت:" سال‌ها از انقلاب گذشته. داستان زیاد نوشته می‌شود اما آن چیزی که نوشته می‌شود با آن چیزی که حسرت نوشتنش به دل مانده زمین تا آسمان فرق دارد. قبول نداری ؟ کی مقصر است؟"...

شروع یک زن

از نام کتاب هم خیلی راحت می‌توان پی برد که با داستانی درباره‌ی یک زن روبه‌روییم. نویسنده داستان را در 18 فصل کوتاه و بلند نوشته و در کلمه به کلمه و سطر به سطر کتاب باز می‌توان به عنصر بسیار بارز قصه‌گویی در داستان فریبا کلهراشاره کرد که مثل پایان یک مرد از سایر دانسته‌های کلهر در این عرصه پیشی می‌گیرد و خواننده‌ی راحت‌طلب و لذت‌جو را همراه و هم‌نفس با قصه‌گو جلو می‌برد. شروع یک زن مانند اسم دل‌انگیزش سرشار است از تصاویر زیبا و توصیفات پی‌درپی و مملواست از نام‌ها و تیپ‌ها و درونیات راوی و به قضاوت کشیدن تیپ‌های موجود در داستان از زبان راوی... شروع یک زن زندگی زنان معاصر ایران را به تصویرمی‌کشد و به‌نوعی با نشان دادن عنصر مهاجرت و دست و پازدن زن ایرانی بین سنت و مدرنیته او را و زندگی‌اش و دنیای او را به چالش می‌کشد و زن ایرانی را نشان می‌دهد که در آرزوی به تحقق رسیدن رویاهایش گاه با تعابیری غلط از فمینیسم راه را به اشتباه می‌رود. آن‌چه که بر خواننده‌ی کتاب پوشیده نمی‌ماند زیرکی نویسنده در نوع نگارش داستانش است به نوعی که نمی‌توان حتما تصمیم گرفت که فریبا کلهرواقعا برای کدام سمت و سوی موضوع داستانش سنگ به سینه می‌زند واین نشانگر این‌ست که او در بی‌طرفانه نوشتن داستان موفق بوده‌است. داستان کلهر در مورد زنانی‌ست که در حالی که می‌خواهند روزنه‌ای برای رهایی از سنت‌ها و مذهب پیدا کنند باز اسیر باورهای حجاری‌شده‌ی درون شخصیتی‌شان در طول زمان می‌شوند و به نوعی با چنگ‌زدن به آخرین حلقه‌های ایمان به نور و مذهب به رهایی می‌رسند.

قسمتی از داستان

بلافاصله گفتم:" مثل قضیه‌ی انتظار و دعا برای ظهور است. یک منتظر واقعی دعا می‌کند حضرت ظهور کند اما نه برای ظلمی که به او شده است. نه برای این‌که حضرت بیاید تا عدالت را برای او برقرار کند. منتظر واقعی عدالت را برای عدالت می‌خواهد. یعنی از مرز توجه به خودش فراتر می‌رود. می‌توانم بفهمم که تو هم دنبال حقوق زن نیستی تا وقتی که از مجید جدا شدی حق حضانت بگیری. شاید هم هستی ناقلا!"

...

...

...

... بهمن خیالی را خرد می‌کنم! بهمن گاهی یک مرد مریخی‌ است . گاهی قندی است، گاهی گردویی است، گاهی سوهانی، گاهی برنجی، گاهی کاهویی و در همه حال جویدنی و خوردنی است...

شوهر عزیز من...

در شوهر عزیز من راوی باز هم زن است و همان‌طور که اسم کتاب گویاست باید به شرح حال زندگی زنی بپردازد که خواننده انتظار دارد از کشش‌ها و اتفاقات عاشقانه وروزمره‎ی زندگی یک زن پرده‌بردارد. دراین کتاب هم بازما به دانش و آگاهی کلهر از وقایع مهم و گاه بی‌اهمیت تاریخ معاصر ایران و جهان پی می‌بریم که نویسنده آن‌ها  را به عمد هم‌زمان با وقایع مهم داستان نموده و مکان مشخص و زمان معلوم و گاه نامشخص را وارد جغرافیا و زمان داستانش کرده‌است. بازهم خواننده در این کتاب مغلوب قصه‌گویی پرقدرت و پرجذبه کلهر می‌شود و این داستان بلند 50بخشی را یک نفس می‌خواند. روایت‌های متعدد، توصیفات مفصل، تصاویر زیبا و گاه کودکانه‌ی کلهر، درونیات زن راوی و عشق‌های متعارف و غیر متعارفش، قضاوت متفاوتش از آدم‌های دوروبرش که گاه کینه‌توزانه‌است و البته با توجه به اتفاقی که برایش افتاده‎است قابل درک و به‌جاست، زیادی حوادث و گاه تعدد آدم‌هایی که در داستان هستند  و خواننده سرازکارو نوع رابطه‌شان با راوی در نمی‎‌آورد و به اندازه در موردشان نمی‌خواند، شخصیت‌ها را گاه تا مرز رمزگونگی و خیالی‌بودن پیش برده‌است. به نوعی کلهر در شوهرعزیزمن با چیدن صدها پیشامد ریز و درشت خواننده را سوار ماشین تندرویی کرده و به سرعت از کنارحوادث سال‌های اخیر گذرانده‌است. زبان به شدت ساده، روان  وعامیانه‌ی اثر فهم و درک آن را برای خواننده آسان می‌کند و اگر چند حفره‌ی باقی مانده در داستان نبود می‌توانست آن را به یادماندنی‌تر و عمیق‌تر در ذهن خواننده به جای بگذارد. 

 از حق نمی‌توان گذشت که خواننده در بخش‌هایی از داستان غافلگیرمی‌شود و کلهر از پس به اوج بردن خواننده برآمده، اما این که آیا توانسته‌است در پایان بندی کتاب توقع خواننده را نیز برآورد را باید از خوانندگان این اثر پرسید.

و اما سوالی که برای خودم پس از خواندن این سه اثر پیش آمده این ‌است که چرا این کتاب‌ها سه‌گانه‌ نام گرفته‌است، زیرا به عقیده‌ی من سه‌گانه به آثاری اطلاق می‌شود که دارای موضوع، شخصیت‌های یکسان، داستانی مشترک و ...باشند و تنها اشتراک این سه اثر راوی زن، حوادث سیاسی واجتماعی ایران پس از انقلاب، تغییرشخصیت و قالب قهرمانان و درونیات و کشمکش‌های زنان با عشق، زنانگی، مذهب و سنت و مدرنیته بدون هیچ ارتباطی با یکدیگر در سه داستان است و لابد چه دلیلی بهتر اززن بودن راوی هر سه‌داستان...!   

قسمتی از متن کتاب

طوری نگاهم کرد که انگار من زیبی لیونی بودم و گفته بودم جنگ موقعی تمام می‌شود که ما تصمیم بگیریم.

من هم نامردی نکردم، طوری نگاهش کردم که انگار او مسئول سه دهه خصومت ایران و آمریکاست.

او طوری چشم توی چشمم دوخت انگار من باعث و بانی موسیقی زیرزمینی هستم. انگار تقصیر من است که متولدین شصت به بعد متمرد و زیاده طلب و بی بند و بار از آب درآمده‌اند.

طوری نگاهش کردم انگار او مسئول افزایش طلاق و بیکاری و تورم است.

طوری نگاهم کرد که فهمیدم مرا باعث و بانی ائتلاف محافظه‌کارها و لیبرال‌ها در دور بعدی انتخابات می‌داند. و باز طوری نگاهم کرد که انگار موسس شبکه‌ی ام تی وی من هستم و تقصیر من است که 340میلیون بیننده در دنیا دارد و عامل تغییر فرهنگ جوان‌ها شده‌است.

شوهر عزیز من در لیست راه‌یافتگان به هفت‌اقلیم است و در سال ۱۳۹۰توسط نشر آموت منتشر شده‌است.